پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهاسفار
مجموعهفصل 9: في تحقيق الصور و المثل الأفلاطونية
توضیحات
آیتالله سید محمدمحسن حسینی طهرانی در این جلسه به تبیین دقیق مسئله «ربط حادث به قدیم» میپردازند. بحث با نقد تصور عامیانه از حدوث که آن را صرفاً در بستر زمان و به معنای خلق بعد از عدم میداند، آغاز میشود. استاد با تفکیک میان ابزارِ انتزاع (زمان) و حقیقتِ منتزع، به جایگاه محوری «عالم مثال» اشاره میکنند. در این دیدگاه، اعیان خارجی دارای مثالهای متصل و منفصل هستند که علت بقا و تحقق آنها به شمار میروند. در ادامه، با ذکر شواهدی از قدرت اولیاء الهی در تصرف در عالم مثال و خلق ابدان، این نکته تبیین میشود که چگونه ماده در برابر ارادهی الهی و ولایتِ متصل به حق، جنبۀ آلیّت دارد. در نهایت، این بحث به اثبات معاد جسمانی و کیفیتِ استمرارِ وجودیِ موجودات در عالم مثال میانجامد که کلید حل بسیاری از معضلات فلسفی و کلامی است.
درس هفتصد و دهم
کیفیت ربط حادث به قدیم (1)
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بِسمِ الله الرَّحمَنِ الرَّحیم1
حادث زمانى و حادث ذاتى
راجع به مسئلۀ ارتباط بین حادث و قدیم که از او تعبیر به ربط بین حدوث و قِدَم مىآورند ـ قِدَم زمانى و حدوث ذاتى ـ آنچه که در میان افهام جا افتاده و قدرى از نظر مفهومى فاصله گرفتن از آن مشکل مىنماید این است که همیشه توجه ما در مسئلۀ حدوث به خلق بعد از عدم است؛ یعنى خلق بعد از عدم به معناى تصور برههاى و حینى از احیان در عدم آن شیء است و این را به معناى حدوث تلقى مىکنیم.
مثلاً الآن این چراغ در اینجا روشن شده است و قبل از اینکه رفقا به این مَدرس بیایند این چراغ خاموش بود و اولین شخصى که وارد مىشود این کلید برق را مىزند و این چراغ روشن مىشود. این معنا معناى حدوث ضوء پس از ظلمت است که مفهوم عامیانۀ خودش را دارد. هر کسى در حدوث یک همچنین تصورى را دارد که بعد از عدم، یک پدیدهاى متحقق بشود و بهوجود بیاید که این تصور عدم در ذهن بیش از تصور وجود جا گرفته است و دلیلش هم همین است که ما مدرکات خود را از زمانیات انتزاع مىکنیم و این گذشت زمان و حدوث زمان است که حقایق را براى ما روشن مىکند و خیال مىکنیم که این زمان در این مسئله دخالت دارد درحالیکه زمان فقط یک وسیله و آلت براى این انتزاع و براى این تصور و تصدیقات است ولى نفسِ خود مفهوم منتزع و آن حقیقت منتزعى که متحد با ذهن است، خارج از زمان است؛ یعنى ما بهواسطۀ ارتباطى که با زمان و زمانیات داریم که نتیجۀ اتصال مثالِ متصل با جسم مادى و شهودى و زمانى است انتزاع این مثال متصل بهواسطۀ جسم و اجزاء جسمانى در بستر زمان خواهد بود ولکن نفس خود آن اتصال هیچ ارتباطى با زمان و زمانیات ندارد چون الآن آن مثال با بدن اتحاد پیدا کرده است و دریچۀ ورودِ خواطر، تصورات، اتحاد و انتزاع آن از اجزاء مادى است، تصور ما این است که آن انتزاع هم در بستر زمان انجام گرفته است درحالیکه فقط خود این وسیله و آلت است که بهواسطۀ زمان و زمانى، انتزاع آن مفهوم را مىکند.
| بنگ و می میخور و ... میکن و میباز قمار | *** | که مسلمانی از این چهار امام است تمام4 |
| هر دم از این باغ بری میرسد | *** | نغزتر از نغزتری میرسد |
علتِ تحقق خارجى اعیان
در واقع مىتوانیم اینطور بگوییم که این مثال خارجى که عبارت از همان مفهومى است که متحد با مثال متصل است تحقق خارجى دارد و تحقق مثال منفصل را دارد. چون در مثال منفصل ارتباطى با انسان نیست و عالم مثال عالمى است که با شخص ارتباط ندارد بلکه مثال انسان با او مرتبط است. خود اشیاء خارجى هرکدام داراى مثال خاصّ خود هستند. هر فردى داراى مثال خاصّ به خود است. هر شیئی داراى مثال خاصّ به خود است، چه من به آن مثال برسم یا نرسم، تفاوتى در این مسئله وجود ندارد.
عالم مثال، علت براى تحقق خارجى اعیان
این شکلى که الآن شما در اینجا مشاهده مىکنید این صحن مدرسه با این حجراتش خودش داراى مثال است و آن مثال است که این صحن و سرا را نگه داشته است و اگر آن مثال ازبین برود همانى را که شما در عالم خواب مىبینید اگر فردا در این مدرسه فیضیه بیایید یک آجر هم مشاهده نمىکنید. نگویید که آنچه را که من دیدم خواب بوده و ازبین رفته است، به این آجرهاى مدرسه چهکار دارد و به این در و دیوار و صحن و سرا چه ارتباطى دارد؟! علت براى تحقق خارجى اعیان همان مثال خود آنهاست که متصل با آنهاست و از دید ما منفصل است؛ یعنى خود مثال این مدرسه یک مثال متصلى است که علت بقاء این مدرسه است و آن علت بقاء همان حیات باقى اوست که انسان بهواسطۀ رؤیت آن به آن مثال اتصال پیدا مىکند.
بنابراین شما مشاهده مىکنید در بعضى اوقات چشمتان باز است و این عکس در چشم شما میافتد ولى شما به مثال این مدرسه اتصال پیدا نمىکنید چون حواستان یک جاى دیگر است. ببینید! اینجا آن نکتۀ دقیقى است که این دو قضیه باید به همدیگر ارتباط داده بشوند. باز بودن چشم به معناى کارکردن اعضاء، موجود است؛ الآن چشم باز است، اعضا هم دارد کار مىکند، نور وارد قرنیه و شبکیه و غیره مىشود و از آنطرف دارد به مغز متصل مىشود و اینها همه هست لذا اگر شما حواستان پرت است دلیل بر این مسئله این است که اگر همان موقع از مغز شما عکسى بردارند یا یک نوارى بگیرند، مىبینند عکس صورت این بنا الآن در مغز نقش بسته است و [مغز دارد این عکس را] میگیرد منتها صحبت در این است که آیا ادراک هم مىکند یا نمىکند؟ آن ادراک مبتنى بر توجه و التفات است و همینکه نفس ملتفت بشود [ادراک هم مىکند و میگوید که] هان؟! چه میگویی؟! مىگوییم که حواست کجاست بابا؟! من الآن پنج دقیقه است که دارم حرف مىزنم اما تو حواست یک جاى دیگر است! این التفات یک مسئلۀ دیگر است.
علت تأثیر محیط روی بچه
اینکه مىگویند که بچه را به هرجا نبرید و هر شخصى بچه را در بغل خودش نگیرد، بچه را در محیط مساعد باید قرار بدهید، بچه در جایى که موسیقى هست نباید باشد، بچه را در مجالس ذکر و مجالس اهلبیت علیهمالسّلام ببرید و آنجایى که نماز میخوانید بچه را آنجا بگذارید بهخاطر چیست؟! او که در عالم خودش هست، بهخاطر این است که این صداها بدون انتباه او مىآید و در ذهن او نقش مىبندد و این نقش بستن بعداً مىآید کار انجام مىدهد و تأثیرات خودش را باقى مىگذارد نهاینکه همینطوری بچه را هرجا ببریم. حالا این یک مسئله است و بالاتر از این مسئله هم هست. بله، حتى خود آن بچه در آن موقع یک نحوه انتباهى دارد، گرچه از نقطهنظر ظاهر چیزى نمىفهمیم و مشاهده نمىکنیم. این توجهی که الآن حاصل مىشود توجه زمانى نیست بلکه استفاده از ابزار و آلات است که این در زمان واقع مىشود. خود نفس انتباه یعنى توجه نفس به حقایق خارجیه که این توجه نفس در این برهه انجام شده است ولى نهاینکه حتماً باید این توجه در این برهه باشد، توجه خارج از زمان و مکان است.
کیفیت اتصال نفس با مثال منفصل
جنبۀ آلیّتِ اعیان خارجی
این صورتى که الآن از این مدرسه در ذهن انسان نقش مىبندد بهواسطۀ اتصال نفس با آن مثال است که این صورت در ذهن انسان نقش مىبندد. اگر [این اتصال] نبود این نقش بسته نمىشد و انسان ملتفت نمىشد. پس این صورت براى رسیدن به آن مثال منفصل حکم وسیله و را آلت دارد که نفس بهواسطۀ اتصال با مثال منفصل، مثال متصل خود را تقویت مىکند و این صورت خارجى را در آن مثال منفصل با خود متصل مىکند و وحدت مىبخشد. بنابراین هیچ چیزى از اعیان خارجى به انسان منتقل نمىشود و اعیان خارجى براى خودشان هستند. تمام این اشجار و ابنیه و این مصالح همه در جاى خودشان قرار دارند و هیچ چیزى تغییر پیدا نمىکند بلکه انسان بهواسطۀ رؤیت این [اعیان خارجی] به آن مثال مىرسد و آن مثال است که با آن همیشه متحد است و به آن مثال ارتباط پیدا مىکند یعنى با همان حیثیت مثالى خودش ارتباط پیدا مىکند.
بنابراین خود این اشیاء و اعیان خارجى از نقطهنظر حدوث زمانى دخالتى در آن ادراک انسان ندارند بلکه اینها فقط جنبۀ آلیّت براى این مسئله دارند. وقتی که این قضیه روشن شد این نکته در اینجا حاصل میشود. پس این اشیاء خارجى در تحت علّیت با آن مثال قرار دارند که آن مثال باید ثابت و برقرار باشد و هیچگاه آن مثال از آن ثبوت... یعنى نه به معناى ثبوت چون خود آن مثال هم داراى مراتب مختلفى است؛ یک مثال براى زمین قبل از بنا داریم، یک مثال براى بنا داریم، یک مثال براى رشد این ساختمان داریم و یک مثال براى تخریب داریم؛ در هر ثانیهاى مثالى متحقق است که یا حکایت از رشد مىکند و یا حکایت از تخریب مىکند لذا یک مثال نیست.
عظمت عالم مثال
آنوقت شما ببینید که این عالم مثال چیست و اصلاً کسى قادر نیست بر اینکه این عالم مثال را ارزیابى کند و ببیند که به چه کیفیتى و به چه نحوى است! وقتى که امام صادق علیهالسّلام مىفرمایند که ارتباط عالم ماده با این وسعتى که دارد نسبت به عالم مثال، مثل قطرهاى است که در دریا است،1 آنوقت ما ببینیم که مسئله از چه باب است که امام علیهالسّلام این را مىفرماید! الآن شما دارید یک وجود مادى را مىبینید ولى این وجود مادّىِ دیروز دیگر نیست این وجود مادّىِ پریروز دیگر نیست. ببینید عمق مسئله کجاست! اصلاً شما مىتوانید این قضیه را تصور کنید یا نه؟! این وجود مادى که الآن در اینجا در کرۀ ماه قرار گرفته است یک مقدار از فضا را اشغال کرده است ولى این کرۀ ماه اگر بهاضافۀ کره ماه دیروز بود چقدر از فضا را اشغال مىکرد؟ اگر بهاضافۀ کره دیروز و پریروز بود چه فضایى را اشغال مىکرد؟ اگر بهاضافۀ کرۀ ماه هفتۀ پیش بود چه فضایى را اشغال مىکرد؟ شما الآن یک کرۀ ماه مىبینید یک کرۀ زمین و یک کرۀ زهره و عطارد مىبینید ولى کرۀ زهره و عطارد، کرۀ زهره و عطارد فعلى است [ولی] آن حیثیت اتصالیهاى که در هر لحظه این کره دارد خلق مىشود و استمرار پیدا میکند را که نمىبینید، این خلق و استمرار او در عالم مثال است. یا اباالفضل! حالا شما بیا نگاه کن و ببین تمام این عالم در بدو و وسط و انتها همه در هر ثانیه و در هر لحظهاى بهنحو استمرار در آن مثال وجود دارد! الآن که وجود ندارد و شما نمیبینید. الآن که کرۀ ماه دیروز را نمىبینید، الآن دارید کرۀ ماه امروز را مىبینید ولى آیا دیروز کرۀ ماه بوده یا نبوده است؟ آیا این بقا و انتقالش به روز بعد وجودِ باقى مىخواهد یا نمىخواهد؟ شما آن وجود باقى را که نمىبینید. یعنى در هر ثانیهاى ـ اصلاً این از باب ضیق خناق است والاّ ثانیه معنا ندارد ـ یک وجود مستمرى این کرات را بههم وصل کرده است.
مثل این آتشگردانى که دارید مىچرخانید و یک دایرۀ قرمز در شب مشاهده مىکنید اما دایرۀ قرمزى وجود ندارد! شما یک دایره در اینجا مىبینید و یک اشغال فضا را در اینجا مشاهده مىکنید که بهصورت یک دایره بهخاطر عدم انطباق صورى که از شبکیه مىخواهد در مغز قرار بگیرد با آن سرعتى که این آتشگردان دارد انجام مىدهد چون این دو باهم منطبق نیست لذا قبل از اینکه مغز بیاید تجزیه کند و صورت قبلى را از صورت بعدى جدا کند و بگوید که این آتشگردان در این نقطه به جاى خود است و همین آتشگردان در یک میلیمتر بعد به جاى خود است اما نمىتواند این کار را بهخاطر شدت بکند که این در هر 24 ثانیه 24 مرتبه باید انجام بشود و این سرعت از 24 مرتبه بیشتر است لذا شما فقط یک حرکتِ دایرۀ قرمز در شب مىبینید که دارد مىگردد ولى این دایره از نقاط بسیارى تشکیل شده است. لذا اگر شما آتشگردان را در یک جا نگه دارید در آن نقطه دیگر خطى مشاهده نمىکنید حالا کمی بالاتر بیایید خطى نیست، کمی بالاتر بیایید خطى نیست. این چراغها را دیدهاید که لامپها یکى پس از دیگرى روشن مىشوند؟ اگر فاصله بین روشن شدن یک لامپ با لامپ بعدى به میزانى باشد که ذهن سالم بتواند ... نه ذهن آدم خنگ خدا که اگر یکى از آنها اول روشن بشود و یکى آخر روشن بشود همه را یک خط مىبیند نه! ذهن آدم عادى....
خدا مرحوم آقا شیخ هادى تألهى را رحمت کند. ایشان در همدان بود و خیلى مرد بزرگى بود. یک دفعه این آقا سید على لواسانى داشت تعریف یکى از آقایان را مىکرد. خدا مرحوم آقا سید علی لواسانى را رحمت کند. اتفاقاً همین آقاى حاج آقا موسى شبیرى حفظه الله هم حضور داشتند. مىگفتند که خدا رحمت کند مرحوم ـ حالا من اسم نمىبرم چون جسارت مىشود که فوت کرده است و بنده خودم سالهای سال شاگردى ایشان را داشتم و واقعاً ایشان حق بزرگى بر من داشت ـ آقا شیخ قدّس الله را که یک نیمچه دیوانهاى بود! آقا سید على لواسانى به او گفت که آن از تعریف اولت و آن صدر و ذیل اینهم [از این حرف دومت]! ولى خب علیٰکلّحال ایشان اینگونه بود.
خدا رحمت کند، مرحوم تألهى یک وقتى مدرسۀ مرحوم آخوند ملاعلى در همدان درس مىداد و لمعه مىگفت. یکى از همین لاتها و داشهاى همدان که با ایشان هم یک سابقۀ سلاموعلیک داشت یک روز به ایشان مىرسد و مىبیند یک کتاب دستش است. مىگوید که این چی چیَ اینجا دستت گرفتى؟! چی میخوانی؟! گفت که لمعه است. گفت که با این سِنت لمعه مىخوانى؟! گفت که آره. گفت: إنشاءالله که خدا به تو فهم بدهد خوب بفهمى! میگفت که رفت و سال بعد او را همانجا دید که دوباره این بیچاره داشت لمعه مىگرفت! گفت که چی چی دستت هست؟! این چه کتابیه بده ببینم! گفت که این همان لمعهای است که پارسال دیدی. گفت که این همان [کتاب] پارسال است دوباره دارى مُخوانى؟! یک سال است نفهمیدى که در این چی چی گفته است؟! گفت که یک سال هست هنوز نفهمیدى این چی گی مىگوید و دارى مُخوانى! خب دیگر از اینها هم هستند!
باز هم صد رحمت به اینها که اقلاً دین پیغمبر را خراب نکردند و این آقایان تیشه به ریشۀ دین نزدند! لات است همین است دیگر! اول و آخر و ظاهر و باطنش همین است! همینها همین لاتهاى همدان.
یک کسی از دوستان ما مىگفت که یک دفعه به جایی از همدان رفتم که به آن چبرخانه میگویند. میگفت که میدانی بِشه چی بهت میگم؟! در تِمام دنیا بگردى فقط یک آقا شیخ هادى تألهى بوده یکى هم مرحوم حاج میرزا جِواد انصارى! مىگفت که من همهشان را دیدم ـ آنوقت در قهوهخانه بود! ـ فقط دو نفر است؛ یکى آقا شیخ هادى تألهى یکى هم مرحوم حاج میرزا جِواد انصارى!
اینها خوب مىفهمند یعنى اینها آن تشخیص [را میدهند] چون خودش صاف است آن لاتى که دارد این حرف را مىزند ظاهرش لات است اما این داخل صاف است. طیّب ظاهرش خلاف بود ولى درونش درست بود. لذا شاه نتوانست با او کارى بکند و نتوانست او را بخرد. شاه آمد به او گفت که هرچه بخواهى به تو مىدهم بلند شو بگو که فلان کار و این قضیه اینطور است. گفت که من به سید تهمت نمىزنم! این درونش درست بوده است بیرونش خب بله [لات بود]. واى به اینکه ما ظاهرمان درست باشد و ریش تا اینجا قشنگ حسابى پارافین کشیده و مرتب و خلاصه تشکیلات ولى باطن قهر خداى عزوجل [باشد]! گور کافر خیلی حلل دارد و برای قبرستانشان خیلى [هزینه] مىکنند! مىگویند که در روم یک قبرستانى هست که بعضى از اتاقهایش دو میلیون دلار قیمت دارد! قیمت آن اتاقى که براى آن مردهها مىگذارند اینقدر قیمت دارد!
| ظاهرت، چون گور کافر پر حُلل | *** | وز درون، قهر خدا عزوجل1 |
بله تا آدم به این افراد مبتلا نشود نمىفهمد که ما چه مىگوییم. اینها دیگر مسائلى است که فقط ظاهراً یا غیر ظاهراً [روشن میشود]. مىخواستم بگویم که ظاهراً فقط در زمان ظهور روشن مىشود دیدم نه مثل اینکه قبل از ظهور هم دارد روشن مىشود و این مسائل و این حقایق برملا مىشود!
عمر بن سعد ملعونِ امامِ جماعتِ مسجدِ کوفه و کسى که مورد احترام اهالى است دستش به خون پسر پیغمبر آغشته مىشود ولى آن حرّ بن یزید ریاحى که پهلوان محله بوده است و فلان بوده است مىآید و اینطور عاقبت به خیر مىشود! اینها دیگر چیزهایى است که یک مقدارى انسان باید روى این قضایا فکر کند و به خدا پناه ببرد.
بعد از نود سال نان و نمک امام زمان علیهالسّلام را خوردن بلند مىشویم و مىگوییم که روایت قلم و قرطاس دروغ است و حاشا به ساحت حضرت عمر که بیایند و بفرمایند که إنّ الرَّجلَ لیَهجُر و کلام رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم را که «ائتونی بِدَواةٍ و صَحیفةٍ اکتُب لَکم کتاباً لا تَضِلّوا بَعدَهُ ابَداً»2 و آن کلام یاوه مىگوید که «إنّ الرَجلَ لیَهجُر اُترکوه»3و «إنّ الرَّجلَ لیَهجُر» را که از مسلّمات تشیّع و عقاید ما هست را انکار کنیم و کنار بگذاریم و بعد هم که توبهنامه مىنویسیم، در آن توبهنامه بهگونهاى بنویسیم که نه این مطلب را قبول داریم ولیکن بهخاطر مصالحى بهتر بود که ذکر نشود! ایشان در آنجا نوشتند که چون دشمن سوء استفاده مىکند بهتر بود که ذکر نشود!
خدا بگویم که چه کارت کند! وقتى که او مُرد من یک فاتحه هم برایش نخواندم! دشمن شاد مىشود دیگر چه غلطى است؟! آیا درست است یا نیست؟! دشمن کیست؟! دشمنتراشى یعنى چه؟! اگر حالا سنّى در دنیا نبود شما این حرف را قبول داشتى؟! یعنى اینقدر ما باید بىهمهچیز باشیم که با مقدسترین از مقدسات خود اینطور بازى کنیم و بعد هم براى اینها شعائرى قائل بشویم و تعظیم شعائر بکنیم؟! هیچ این مسائل مهم نیست اما آنوقت سر مولاناى بیچاره که مىآید چنان خود را پاره میکنیم که رودۀ بزرگ و کوچک به بیرون میآید! یعنى اینطوری و به این کیفیت است؟!
فاصلۀ بعید بین مدعی و شخص متصل به ولایت
آنهایى که مىآیند به فلاسفه و عرفا این جسارت های بىتربیتانه و بىادبانه را مىکنند آیا از آنها بر بالاى درس خارج راجع به اینها مطلبى شنیده شد یااینکه همه سکوت کردند؟! چون از فقهاء هستند و فقیح ـ با حاء ـ نباید بر ساحت او گرد و غبارى بنشیند! علیٰکلّحال ظاهراً از همه مظلومتر این امام زمان ما است که بهواسطۀ این غیبتش هر کسى هر غلطى مىخواهد مىکند و هر چرندى که بخواهد مىگوید و بحمدالله از تعقیب و از پیگیرى محفوظ و مصون است و اگر یک هزارم اینها را کسى بگوید به کجا و کجا او را مىبندند!
کسى که بیاید و اینطور حجاب را مورد [هجمه] قرار بدهد و آنها را آزاد بگذارد و ضرورى دین را در اینجا کنار بگذارد اشکال ندارد ولى اگر یک مطلبى را کسى بگوید که همین آقا نسبت به مسائل اجتماعى دخالت نکنند، باید آسمان به زمین دوخته شود و دیدهاید که چه مسائلى شد. خب الحمدلله اینها چیزهایى است که خدا مىآورد تا به مردم نشان بدهد که بین کسى که متصل به ولایت هست و کسى که منفصل است ـ گرچه مدعى است ـ چه میزان فاصله است و چقدر باید تفاوت باشد که کار به اینجا بکشد! ﴿ثُمَّ كَانَ عَٰقِبَةَ ٱلَّذِينَ أَسَٰٓـُٔواْ ٱلسُّوٓأَىٰٓ أَن كَذَّبُواْ بَِٔايَٰتِ ٱللَهِ﴾1 این آیه، آیۀ عجیبى است و واقعاً باید به خدا پناه ببریم.
آن شب آخر نبود که شریح قاضى را به آن بدبختى انداخت بلکه در طول سالیان سال بود و طول اینهمه پا روى حق گذاشتن بود و در مقابل امیرالمؤمنین و امام حسن علیهالسّلام ایستادنها بود که آمد جمع شد جمع شد تااینکه نوبت فتوا رسید. شریح قاضى چه گناهى کرد؟ اصلاً گناهى نکرده است. همین استدلال را آنجا مىبینید. چون عمل حسین بن على برخلاف نظام حکومت است شریح قاضى هم فتوا داد گفت که اینهم خلاف نظام و مصلحت نظام است. گفت: چون این عمل حسین بن على موجب اخلال به نظام است بنابراین دفع او بأىّنحوٍکان لازم است. ابن زیاد هم برداشت فتوا را به همه نشان داد و گفت: اینهم خط و امضاء شریح قاضى! شریحى که از زمان عمر، عثمان، على، امام حسن تا معاویه حاکم بوده است. ما یک شریح قاضى مىگوییم ولى این شریح قاضى بالأخره کیست؟! مردم را به حرکت انداختن که شوخى نیست، یک طلبۀ معمولى که نمىتواند مردم را به حرکت بیندازد، باید یک ریش سفیدى داشته باشد و باید یک عمامۀ بزرگى داشته باشد و باید یک وجهۀ اجتماعى داشته باشد والاّ یکى از شما بلند شود برود [همچنین حرفی را بزند] مىگویند که آقا پى کارت برو چه داری مىگویى، هذیان مىگویى بلکه او باید مردم را به حرکت بیندازند تا بیایند پسر پیغمبر را هم بکشند! آن عمر سعدى که امام جماعت مسجد در کوفه است و محل رجوع مردم است باید جلو راه بیفتد و مردم هم بهدنبالش [راه بیفتند] اینها باید باشند. اینهایی که خودشان ائمۀ جماعات هستند باید باشند.
ملاک مرجعیت آقایان!
بنده در یک مجلسى که راجع به تعیین مرجعیت بود در زمان بعد از مرحوم آقاى حکیم بودم. در یکى از این مجالس تهران رفته بودم و پدرم نبود. من در آن موقع حدود پانزده شانزده سال بودم و با یکی از اقوام که میخواست برود من هم بدم نمیآمد که بروم. خب ماهم یک چیزیمان میشد که برویم از این چیزها و فیلمها تماشا کنیم! یکى از مهمترین عللى که در آنجا مطرح بود که یک فردى را انتخاب نکنند این بود که ما با این آقا نمىتوانیم کنار بیاییم! یعنى نه به علمیت و نه به تقوا کار داشتند و نه...! منِ بچۀ پانزدهساله تعجب مىکردم و میگفتم که نگاه کن ببین چه وضعى است! و بعد گفتند که ما با این آقا بهتر مىتوانیم کنار بیاییم. آقا مگر ندیدى چه کردند آقا مگر ندیدى فلان کردند! یکى که ریش بلندی داشت رو کرد و گفت که مىخواهى نان بخورى یا نخورى؟! این ملاک براى تعیین مرجعیت آقایان بود! بعد هم وقتى که با همدیگر [اختلاف پیدا] شد، فحشها شروع شد و آن گنجینة الأسرار بیرون آمد! اِ آقایان این مطالب را هم بلد هستند! کار به اینجا که مىرسد معلوم میشود این مسائل را هم مىدانند! امروز برای من همان شد ولی خدا براى ما خیلى از مسائل را روشن کرد که آن دیدگاه ما نسبت به مسائل عوض شد.
وقتى که مرحوم پدرمان ـ رضوان الله تعالی علیه ـ مىفرمودند که ما قبل از اینکه وارد حوزۀ قم بشویم تصور میکردیم که همه چه هستند و [اهل تقوا هستند] و همین آقایان از آسمان آمدند اما وقتى که در قم آمدیم مشاهده کردیم که بعضیها را مثل علامۀ طباطبایى ملائکه بىوضو اسمشان را نمىتوانند ببرند و بعضیها از شدت خباثت و ظلمت، انسان نمىتواند اسمشان را بر زبان بیاورد! «ببین تفاوتِ رَه کز کجاست تا به کجا!»1 این در کجا و او در کجا قرار گرفته است!
| صلاحِ کار کجا و منِ خراب کجا | *** | ببین تفاوتِ رَه کز کجاست تا به کجا |
خب این چیزهایی است که کمکم این مسائل روشن مىشود و برملا میشود. میزان مرجعیت هم کمکم مشخص مىشود. آقا مىآید تعیین مرجع مىکند بهخاطر اینکه اموال و داراییها محفوظ بماند! آخر این آقا به درد مرجعیت میخورد؟! این آقایی که حالا دیگر بماند که یک قضیهای هم از او نقل کردم که ما در صف ایستاده بودیم و ... خلاصه این اموال و داراییها همه محفوظ بماند و این بیا و بروها محفوظ بماند. آنوقت اینها مىآیند [و تعیین مرجع میکنند] نمىدانم [مثل اینکه] حساب و کتابى در این مملکت نیست.
به ما در آن سایت گفته بودند که آقا چرا شما رساله نمىدهید؟ گفتم که بحمدالله با وجود دهها رسالۀ عملیه نوبت به ما نمىرسد و مَن به الکفایه موجود است! مرحوم آقا سید احمد کربلایى مىفرمودند:
اگر جهنم رفتن واجب کفایى است مَن به الکفایه هست و دیگر نوبت به ما نمىرسد!1
او، مرد بود! مىخندید و به این اوضاع قهقهه مىزد، به آنچه را که دیگران براى حصول به آن جان مىدهند و جانشان را فدا مىکنند او به آن قهقهه مىزد! و وقتى متوجه مىشد که مسئله جدى است آنچنان منقلب مىشد که رنگش سفید مىشد و او را به حال مىآوردند و سرش را گرم مىکردند که بابا حالا مسئلهاى نشده و اتفاقى نیفتاده است، حالا ما میرویم مسائل را درست مىکنیم.
بازگشت حقیقت حقایق خارجیه به ولایت
وقتى مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ در اولِ کتاب توحید علمى مىنویسند: باید طلاب اینها را بخوانند و به این قضایا پى ببرند و بدانند که مسئله چه خبر است، قضیه همین است. بزرگان، آنها بودند. اینها کسانى بودند که به ولایت وصل بودند و چون به ولایت وصل بودند شما اینگونه مسائل و این خصوصیات را از آنها مىدیدید. حقیقت همۀ حقایق خارجیه به ولایت برمىگردد. هر سخنى که از دهان شما بیرون آمد و آن سخن مایهاى از حقیقت داشت بدانید به همان مقدار چون به ولایت وصل بودید و چون به امام زمان وصل بودید و چون او را درنظر داشتید [آن سخن حقیقت] است به همان مقدار است. اگر یک مقدارى فاصله گرفتید و یک مقدارى نفس آمد خودش را دخالت داد گرچه صبغه صبغۀ دینى و الهى باشد اما یک مقدارى از آن جدا شدید مىبینید حرفها و تصمیمها عوض شد! این آقایى که نیم ساعت پیش این حرف را مىزد، الآن مىبینید که یک حرف دیگرى میزند و میگوید که نه عیب ندارد این کار را بکن! اِ تو نیم ساعت پیش گفتى که نه آقا نکن! نیم ساعت پیش متصل بود و بعد بهواسطۀ بروز و وسوسۀ شیطان و خنّاسها افرادى که دورش مىآمدند و خبرهاى جدیدى که براى او آوردند این نفسش شروع [به کار] کرد و آن اتصال ولایت سست شد. آنوقت یکدفعه همین سؤال را نیم ساعت بعد از او مىکند که آقا بالأخره حضرتعالی تصمیمتان چیست؟! میگوید که نه عیب ندارد! اِ عجب! خب تو که نیم ساعت پیش آن را گفتی! چون این خنّاسها پیشت نیامده بودند تو را وسوسه کنند و تو را از آن ولایت قطع کنند. صاف بودى، پاک بودى، متصل بودى و براى تو مسئله قبح و وقاحت داشت لذا مىگفتى که نباید این کار را بکنى. بعد که خنّاسها و مریدها آمدند ...، آخآخ وقتی که این مریدهاى شاخدار و مریدهاى دمدار و مریدهاى سُمدار میآیند آدم سوارش میشود!
مرید مرید است دیگر حالا بعضى مریدها سُم دارند و بعضى مریدها دم دارند و بعضى مریدها شاخ دارند! هرکدام از اینها به تناسب موقعیت خودشان مىآیند شروع مىکنند اینطرف تور پهن کردن که آقا اگر این کار را نکنیم اینطور مىشود آقا اگر آن کار را نکنیم آنطور مىشود و آقا اگر آن کار را نکنیم حریف مىآید غلبه مىکند. حریف کیست؟! طرف مقابل کیست؟! میآیند میگویند که خب پس نه دیگر اگر اینطور است پس شما باید این کار را بکنید. این بهخاطر جدا شدن است. اینها مىآیند آدم را از این ولایت جدا مىکنند و این ریسمان ربط بین قلب و ولىّ عالم امکان را قطع مىکنند یااینکه سست مىکنند و میتراشند، حالا قطعِ قطعِ نه! کمکم مىتراشند و آن ریسمان ضخیم تبدیل به یک ریسمان کوچک کوچک کوچک مىشود تااینکه ریسمان [پاره میشود]. وقتی که کوچک شد آنهم مىتواند قطع بشود بعد دیگر مىبینى حرفها عوض مىشود، صحبتها عوض مىشود، ملاکها عوض مىشود و براساس ملاکهاى جدید حکم جدید صادر مىشود! ملاک جدید که مىآید بر آن اساس حکم جدید که اصلاً 180 درجه در مقابل است [مطرح میشود] و او اصلاً مسئله را نمىفهمد.
اهمیت مشورت در تصمیمگیری
کسى مىگفت که ما پیش یک بنده خدایى رفتیم که یک قضیه را به او بفهمانیم که آقا تو که الآن داری اینگونه کار میکنی [این اشتباه است]. میگفت که چند نفر یک ساعت هرچه کردیم سر حرفش ایستاده بود و میگفت که نه همین است. اِ خب بابا آن مغزى که در سر تو گذاشته در من هم گذاشته، چیست که تو مىفهمى و من نمىفهمم؟! خب بگو. اگر وحى مىشود خب بفرمایید روى چشممان مىگذاریم. الهام مىشود بفرمایید نوکرتان و مخلصتان هستیم. آیا میزان مغزى که در سر شما است بیشتر است؟! نه اینقدر خبری نیست، تازه اگر [مغز] باشد! پس این چیست که شما میفهمید اما بنده نمیفهمم؟! نهتنها من بلکه او هم نمیفهمد دیگری هم نمیفهمد و هیچ یک از افرادى که در مجلس هستند نمىفهمند و فقط شما مىفهمید! این چه قضیهاى است؟!
اینکه فرمودند «ما حارَ مَنِ استَخارَ»1 براى همین است ما که متصل به غیب و وحى نیستیم باید از افراد مشورت بگیریم. خود بنده وقتى که یک تصمیمى را قبلاً مىخواستم بگیرم ـ تصمیم که گرفتم ـ چهکار میکردم؟ به بنده نه وحى و نه الهام مىآید و نه علم غیب دارم و اطلاعاتم مثل بقیۀ افراد محدود است لذا افراد مختلف را در شعب مختلف و فروعات مختلف از اشخاص مختلف فرستادم که برو تحقیق کن و مسائل را بهدست بیاور. گرچه برای من روشن و مشخص بود و نیازی هم به این حرفها نبود اما تا وقتى که از نقطهنظر ظاهر هم مسئله با آنچه را که تشخیص بود یکى درآمد حالا گفتم که هر کارى مىخواهى بکنى بکن. والاّ همینطوری که نمىشود [تصمیم گرفت].
کسى آمده بود به بنده گفته بود که راجع به فلان قضیه مىتوانید از فلان شخص هم استفاده بکنید، گفتم که نه ایشان چون یک مسئله دارد بنده اصلاً حرفهاى ایشان را قبول ندارم. چرا؟ چون دیدگاه [افراد] در مسائل ممکن است فرق کند. افرادى باید بهدنبال تحقیق در این جریان بروند که نظرشان نسبت به این جریان بیتفاوت باشد و خودشان در این مسائل دخیل نباشند. گرچه نظرشان هم صحیح بود ولى دخیل نباشند. آنوقت آدم مىرود به این افرادى که نه به اینطرف و نه به آنطرف کار دارند میگوید که آقا برو یک تحقیقی بکن. او هم میرود صاف هرچه که در دایره است را میآورد و میگوید که آقا این شخص این حرف را میگوید، این قسمت از [حرف] این شخص درست است و این قسمتش غلط است اینجای حرف او نقطۀ ضعف دارد و اینجای آن نقطۀ قوت است. بعد انسان منحیثالمجموع جمع مىکند و مطلب بهدستش مىآید. آنوقت این استشاره مىشود. آنوقت «ما حارَ مَنِ استَخارَ» در اینجا شامل مىشود.
راهى که به پیغمبر فرمودند: ﴿وَشَاوِرۡهُمۡ فِي ٱلۡأَمۡرِ فَإِذَا عَزَمۡتَ فَتَوَكَّلۡ عَلَى ٱللَهِ﴾؛2 مشورت را با افراد بکن آن نتیجهاى که بهدست آوردى آن نتیجه را به خدا بزن نه به خودت و افراد، بگو که خدایا من مشورت کردم این به نظرم آمده است اگر خلاف این است خودت بیا درست کن، دستت را خالى کن و چیزى براى خودت برندار حتی آنچه را هم که هست آن را به خدا بده و بگو که خدایا این عزم و این حکم بهواسطۀ امر تو براى من حاصل شده و من که این نتیجه را گرفتم بهخاطر اطاعت از امر تو بوده است. آنوقت میزانش را خود خدا مىآید براى انسان مشخص مىکند و تکلیف مىکند. ولى اگر انسان تمام درها را به روى خودش ببندد و بعد هم مدعى بشود که از همه چیز خبر دارد و بعد هم معلوم بشود که خبر نداشته است. خب چه شد؟ اینکه بگوید که حرف هیچ کسی درست نیست و همه حرفشان غلط است و فقط حرفى که من مىزنم درست است، این جور درنمیآید.
وجود ثابت عالم مثال متصل
صحبت در این بود که تمام آنچه را که نفس به آن اتصال پیدا مىکند این اتصالش در زمان است ولى خود نفسِ آن مثال متصل، وجود زمانى ندارد بلکه وجودش فقط یک وجود ثابت در عالم مثال متصل است. این اشیائى که الآن شما مشاهده مىکنید و آن کلام امام صادق علیهالسّلام را که عرض کردم، صحبت در اینجا بود، شما تصور بکنید مثال ما باید دارای چه وسعتی باشد، من خیال مىکنم حتى این تشبیه امام علیهالسّلام که یک قطره نسبت به دریا هم شاید عظمت آن مثال منفصل را نرساند که حضرت مىفرمایند: عالم مثالِ منفصل... حالا این یک مسئله است. مسئلۀ دیگر این است که تمام خطوراتى که در ذهن ما مىگذرد همۀ اینها در مثال منفصل است. از کجا ولىّ خدا اطلاع پیدا مىکند که شما الآن دارید این فکر را مىکنید؟! فکر که دیگر مربوط به ذهن است و دیگر جا نمىگیرد! آنوقت شما ببینید، در هر ثانیهى یک تصور دارد در ذهن ما مىآید! اینجا دیگر یا اباالفضل گفتن دارد! در هر دقیقهاى صدها قضیه در ذهن ما خطور مىکند. جایگاه این قضایا کجاست؟! خب این از ذهن ما خطور مىکند و مىرود اما آیا مىرود یا مىماند؟! اگر مىرود پس چرا به شما خبر مىدهد که شما دیروز فلان تصور را کردى؟! پس چرا وقتى که من خدمت مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ مىرسیدم مىفرمودند که بله، اینگونه تصورات را آدم بکند اینها فایدهاى ندارد؟! اِ من دیشب در خانه نشستم و دستم را [زیر چانه] گذاشتم و یک همچنین فکری از ذهن من گذشته و ایشان فردا در کف دست ما مىگذارد! پس معلوم است که بقیۀ تصورات را هم میداند و فقط این را نمىداند؛ بقیۀ تخیلات و بقیۀ تصورات را هم میداند! جایگاه تمام اینها در مثال است.
حالا شما به عمق این قضیه بروید که این مثال باید چقدر وسیع باشد که بتواند تمام وجودات خارجى اعیان را بِاِستمرارها در خود نگه دارد. این کرۀ ماهى که شما الآن یکى مىبینید این از اولِ پیدایشش تا الآن و بعد باید در مثال باشد. کهکشانش باید باشد، راه شیرى و راه گربهای آن باید باشد! تمام این صور، تمام این تخیلات، تمام این تصورات و تمام این بده بزنها [باید در آن باشد]. این عالم مثال چه عمقى باید داشته باشد که گفتهاند: کسى به عمق مثال پى نمىبرد مگر شخصى که خودش در مجراى مثالِ أتَمّ باشد؟! لذا [مثال] قطره نسبت به دریا باز کم نیست؟! بالأخره دریا محدودیتى دارد حالا شما یک قطره نسبت به آن هستید. آنوقت امام علیهالسّلام مىفرمایند که حکم عالم مثال به نسبت به عالم ملکوتِ بالاترش مثل قطره به دریا است! یاعلی! حکم ملکوت نسبت به عالم لاهوت همینطور و... آن نسبت به ولایت ما مثل قطره به دریا است! این امام است! امام ما این است! امام زمان ما این است! یعنى لا حدّ لولایته و لا انتهاء له و همان اطلاقِ ولایت پروردگار به آن اطلاق ولایت امام علیهالسّلام نافذ و جارى است!
حالا بعضى مىگویند که امام زمان علم غیب دارد یا ندارد! چه بگوید به آنها ﴿كَأَنَّهُمۡ حُمُرٞ مُّسۡتَنفِرَةٞ * فَرَّتۡ مِن قَسۡوَرَةِۢ﴾!1 این عالم مثال عبارت از همان حقیقت حقایق خارجیهاى است که با این عالمِ [ماده] مرتبط است و ربط دارد. این عالم مثال همان حقیقتى است که با این مسئلۀ مثال متصل و عالم ماده ارتباط دارد و آن جنبۀ اتصالیاش یک جنبۀ تداوم آن خواهد بود.
حالا صحبت در اینجاست که آیا مىتوان بین مثال متصل که براى معلول علت است و بین معلول حدّ فاصلى قرار داد یا نه؟ یعنى مىشود یک حقیقت واقعیۀ خارجیه وجود داشته باشد بدون آنکه حیثیت علّى مثالش وجود داشته باشد؟! این اصلاً مستحیل میشود. از آنطرف آیا مىشود مثالى بدون واقعیت خارجى وجود داشته باشد؟! آنهم مستحیل مىشود؛ یعنى مثال باشد ولى آن واقعیت خارجی آن نباشد پس این کیفیت تأثیر علت در معلول چه مىشود؟ چگونه شما مىتوانید تصور یک علیت را بکنید؟! مثلاً آیا میشود یک حقیقت ناریه را بدون حرارت تصور بکنید؟ حرارت بدون نار نمىشود خب وقتى که نشد چطور نار بدون حرارت مىشود؟! چطور مىشود این حرارت وجود نداشته باشد ولى ناریّت باشد؟! چطور مىشود شما به نار نگاه کنید ولى حرارتش را متوجه نشوید؟! چطورى این را مىتوانید بفهمید؟! خب این قابل قبول نیست.
تلمیذ: افاضۀ عقل فعال نیست؟
استاد: خود عقل فعال در افاضۀ خودش آیا مىشود انفکاکى بین او و افاضۀ او دید؟! یعنى در یک برههای از زمان ـ حالا آن عقل فعال در مافوق زمان و زمانیات است ـ این عقل فعال بخواهد بگوید که من الآن در اینجا نمىخواهم که این عمل انجام بشود. ترجیح بین نخواستن و انجام نشدن با خواستن در چیست که عقل فعال جانب عدم را بر جانب وجود ترجیح مىدهد؟! اگر بگویید که مصلحت است کدام مصلحت؟! مصلحت که در خود افاضه است و ما چیزى خارج از افاضۀ عقل فعال نداریم تااینکه عقل فعال بخواهد اعمال خودش را براساس آن مصلحت خارجیۀ خارج از وجود خودش تطبیق بدهد.
پس اگر خود عقل فعال در مقام افاضه بگوید که این وجود در این برهه وجود پیدا کند نه در این برهه، لازمهاش وجود مرجّح است و اگر بگوید که در این برهه وجود پیدا نکند باز این وجودش ترجیح مرجّح است. اگر بگوید که در هیچکدام پیدا نکند که خب این خلاف است چون ما خلافش را داریم مىبینیم و این منافات با إعمال دارد. مگر اینکه عقل فعال بگوید که این وجود باید بِثُبوتهِ و بِوجودهِ وجود خارجى و ثبوت خارجى داشته باشد منتها آن کیفیت إعمال عقل فعال نسبت به این حقیقت خارجیه دو نوع مىشود؛ یعنى دو نوع ظهور دارد، نهاینکه دو نوع وجود دارد. این إعمال عقل فعال، ظهور دارد یک چیزى است؛ ممکن است یک چیزى وجود داشته باشد ولى ظهورش متفاوت باشد [در واقع] ما اینطور تصور کنیم ولى خودش چیز دیگر است. کیفیت إعمال عقل فعال نسبت به علل مادونِ خود بهنحو ثابت و مستمر مىشود. بهنحو ثابت و مستمر عقل فعال نسبت به وجود علل و معالیل مادون خود إعمال دارد. بهنحو ثابت یعنى لا یُتصوّرُ برهةٌ و لا یُتصوّرُ حینٌ مِن الأحیانِ أن یکونَ العلةُ موجودةً بدونِ المعلول و أن یکونَ المعلولُ معدوماً بدون عِلّتِه. این تصور در مقام افاضه و علیت عقل فعال مستحیل مىشود.
این در مورد ثابتات که مربوط به عالم ملکوت، لاهوت، مثال و امثالذلک مىشود تا مثال، شما هیچگونه اختلاف و میزى را مشاهده نمىکنید چون ثابت است. مىگویید که چون ثابت است بنابراین متحد است با آن عقل فعال، حالا به زمانیات مىرسیم که یک مرتبه از مثال پایینتر است. آن إعمال عقل فعال نسبت به مثال قطعاً با إعمال عقل فعال نسبت به ملکوت متفاوت است. در آنجا افاضۀ معانى است و در اینجا افاضۀ صور خارجى است که حقیقةُ الشیءِ بِصورته لا بِمادته موجب افاضه به ماده خواهد شد. وقتى عقل فعال به صورت که مثال عالم است افاضه مىکند ماده هم در آنجا متحقق خواهد شد، پس ماده در اینجا هست. پس ما همین الآن، فردا هستیم!
ببینید چه دارم مىگویم! ما الآن، فردا هستیم، ما الآن هفتۀ دیگر هستیم، ـ البته بسته به اینکه باشیم یعنى اگر تقدیر باشد نهاینکه برویم خداحافظ! ـ ما الآن سال دیگر هستیم، ما الآن إنشاءالله در زمان ظهور هستیم. از خدا مىخواهیم که زمان ظهور حضرت را براى ما روشن کند. چطور اینکه الآن وجود خود را دیگر مستمر نمىبینیم، در خود آن «آن» وقتى نظر داریم آن را دیگر مستقل نمىبینیم چون الآن نسبت به خود نگاه مىکنیم و در نسبت به خود یک امر ثابت مىبینیم، گرچه بخواهیم یا نخواهیم در بستر زمان هستیم ولى ادراک ما نسبت به وجود ما در همان آن، ادراک ثابت است. آنکه دیگر سیّال نیست. بله در آنِ بعد ادراک بعد است ولى در همان آنى که الآن شما دارید نگاه مىکنید، وجود خودتان را یک وجود سیّال یا ثابت مىبینید؟ وجود ثابت مىبینید چون مثالتان ثابت است. وقتى مثالتان ثابت بود پس چطور آنوقت این وجود سیّال مىشود؟ این سیّال، اعتبارى در عالم اعتبار مىشود.
کیفیت خلق ابدان
بنابراین این سیلانى که الآن در عالم وجود مشاهده مىکنید این سیلان، ظهور مثال در عالم اعیان است. لذا اگر یک ولیّ خدا بخواهد، مىتواند این کار را انجام بدهد که وجود فرداى شما را بیاورد کنار وجود امروزتان بگذارد و دوتا بشود. اِ آقای... [دوتاست که] یکى هم آنجا نشسته است و آن آقا برای فرداست! میگوییم که این اینجا کیست؟! مىگوید که منِ فردا هستم! هردو یکى هستیم! منتها این فردای من است و او را زود دیدهای! یکشنبه آمده و از شنبه جلو افتاده است! میآید دوشنبه را کنار شما میگذارد همانطور که در آنِ واحد یک ولىّ مىتواند خلق ابدان کند؛ خلق ابدان یعنى همان وجود خودش را در آنِ واحد در چندجا قرار بدهد. مگر این کار را نمىکردند؟! داریم که بعضیها این کار را مىکردند. در بین اصحاب ائمه علیهمالسّلام بعضیها مثل جابر بن یزید جعفى بودند که گاهی اوقات این کار را مىکرد و امام باقر علیهالسّلام هم او را [نهی] کردند.1 این کار در یک آن است نهاینکه در اینجا هست بعد بلند مىشود با طى الارض در یک ثانیه به آنجا مىرود، این یک ثانیه هم باز یک ثانیه است. نه، در عین اینکه الآن دارد در این مجلس صحبت مىکند همین الآن دارد در یک جاى دیگر صحبت مىکند، دو صحبت مختلف هم مىکند! یعنى اینجا راجع به بحث فلسفه صحبت مىکند و جاى دیگر راجع به فقه صحبت مىکند و جای دیگر راجع به اصول و جای دیگر راجع به تاریخ صحبت میکند! هر جایى دارد یک صحبت مىکند و یک شخصیت است؛ یعنى یک شخصیت در ظهورهاى مختلف دارد ظاهر مىشود. البته بنده خودم ندیدم ولى شخصى که خودش یک همچنین چیزهایى را داشت مشاهده کردم و یک روز هم یک جریانى اتفاق افتاد که تابهحال به کسى نگفتم و بنا ندارم که [بیان] بکنم اما بنده خودم یک همچنین مواردى را از بعضى از افراد مشاهده کردم.
کیفیت ارتباط بین مثال و ماده
خلاصه وقتى که پیش امام باقر مىآیند صحبت مىکنند و میگویند که آقا دیشب جابر [پیش ما] بود و خیلى حرفهاى عجیبى مىزد. دیگرى گفت که چه گفتی؟! دیشب که جابر پیش ما بود! حضرت به جابر رو کردند و گفتند که این کارها چیست مىکنى؟! خب جابر بلند نشد از اینجا به آنجا برود حرف بزند بلکه فى نفس الوقت در آنجا یک مطالب و مسائلى را مىگفت و در نفس وقت در یک جاى دیگر یک مطالب دیگری مىگفت و در نفس وقت در جای دیگر مسائل دیگری مىگفت. این براى این است که آن مثال مىآید و علیت متعدده در اینجا ایجاد مىکند یعنى یک علت افاضۀ در یک بدن است و... حالا این بدن را از کجا آورد؟ حالا سؤال من این است که جناب فضلاى محترم این جابر که الآن در هفت جا طبق روایت حضور داشت، خب این بدن مشخص است که سالیان سال صرف شده و زحمت کشیده تا به اینجا رسیده است و چقدر این بدن مبارک پلو و چلو خورده و چقدر علف یعنی سبزی خورده و چقدر گوشت و کباب و هرچه بگویید خورده است تا به اینجا رسیده است، پس یک مقدار ماده خرج شده براى اینکه الآن هفتاد کیلو هشتاد کیلو صد کیلو 150 کیلو شده است خب بفرمایید این جناب جابر که آمد هفتتا بدن درست کرد این هفتتا بدن حباب بود یا شکل بود؟! نه، همین هفتاد کیلو آن سر جایش است حالا شاید بعضیها را بالا و پایین هم برده است یکی را هشتاد کیلو و یکی را 150 کیلو کرده است! بنده آنجا نبودم که باسکول و ترازو بگذارم! این خصوصیات در اینجا از کجا آمده و این ماده را از کجا آورده خرج کرده است؟! فکرش را کردهاید؟! آیا از یک جا خاکى را برداشته است؟! مثلاً از یک مدرسهاى یک مشت خاک برداشت و درست کرد؟! بالأخره هفتاد کیلو جسم مىخواهد دیگر! روى هوا که راه نمىرود! این هفتتا هفتاد کیلو 490 کیلو میشود و جابر هم ظاهراً بیش از هفتاد کیلو بود؛ هشتاد نود کیلو بود حالا برای پانصد کیلو یک کارى باید کرده باشد ولی هیچ کارى نکرده است و همینطور نشسته است! این قضیه چیست؟!
مسئله این است که ماده ارتباطش با مثال یکى است یعنى آن مثال است که ماده ایجاد مىکند! من این را گفتم خب مثال مىزنیم تااینکه قضایا و مسائل بیاید و مدام به ذهن نزدیک بشود. او هیچ کار انجام نداده است؛ نه گوسفندی را از یک جا دزدیده، نه به هندوانۀ فلان مزرعه دستبرد زده، هیچ کاری نکرده است بلکه آن مثال خودش را إعمال کرده است و إعمال آن مثال یعنى جابر خارجى یعنى فرد خارجى. بنده خودم دیدم کسى را که این کار را در یک لحظه انجام داده است. فرد خارجى، شخص خارجى، وجود خارجى، بدن همین بدن که انگشت دارد بدنى که چشم و گوش دارد، هفت نفر مثل خودش درست مىکند و هفتتا کار مىتواند انجام بدهد یعنى فرض کنید که اینجا برود بنایى کند و آنجا برود درس بدهد و آنجا برود چهکار بکند، این ارتباط بین مثال و ماده به این شکل است.
تلمیذ: معاد جسمانى هم با این تعبیر حضرتعالی اثبات مىشود؟
استاد: بله معاد هم همینطور است.
تلمیذ: پس فلاسفه چطور این را ...
ایرادات وارد شده به فلسفه، ناظر به برداشت فلسفی
عدم مخالفت مبانی عرفان با فلسفه
استاد: مبانى فلسفى قابل ایراد نیست بلکه آن برداشت فلسفى است که در هر کسى مختلف است. من بارها این مطلب را عرض کردم که بنده هیچ مبناى عرفان نظرى ندیدم الاّ اینکه با مبانى فلسفى یکى و متحد است. منتها حالا بعضىها مىگویند که آن عرفان بالاتر است و شهود است و عقل به آن نمىرسد و از ادراکش عاجز است اما بنده تابهحال به این مسئله نرسیدم یعنى یک مبناى عرفانى را پیدا نکردم که بتواند با مبانى فلسفى مخالفت داشته باشد. آن چیزی که آنها مطرح مىکنند این است و علت طرحشان این است که مىگویند: آنچه که از باب حقیقةُ الشىء بِصورته لا بِمادته مسئلۀ عالم قیامت مسئلۀ جزا و فعلیت است و فعلیت، فعلیة الشىء بِصورته است نه بِمادته و در روز قیامت ماده جنبۀ ماده دارد و آن تکامل و فعلیت و مراتب عقاب یا مراتب ثواب به صورةُ الشىء برمىگردد نه به مادۀ او و حرفشان هم درست است یعنى بالأخره صورت است که تکامل پیدا مىکند. این ماده ماده بودن خود را ازدست مىدهد. شما الآن با دو سال پیشتان فرق دارید و دو سال پیش شما بخار شده هوا رفته کربن شده بالا رفته است! الآن یک اثر دیگر هستید و الآن یک لحم و گوشت دیگر و یک شعر و موى دیگر هستید. همانطوریکه کسى که موها را بزند ریخته مىشود و بهواسطۀ مرور زمان دوباره درمىآید، همینطور پوست و استخوان و تمام اعضاى ما در عرض هر مدتى تغییر پیدا مىکند. حداقل آن مىگویند که در چهل روز [این تغییرات انجام میشود] و حداکثر آنطورى که در طب و اینها فعلاً هست بین چهار تا پنج سال است که بهطورکلی حتى سیستمها و سلولهای عصبى تغییر پیدا مىکنند و جایگزین خواهند شد. منتها سلول فاسد تبدیل به سلول فاسد خواهد شد و غیر فاسد هم همینطور خواهد بود ولى همه تغییر پیدا مىکنند.
این مسئله است که این [ماده] هیچ تأثیرى ندارد، نه در لذت و نه در تألم تأثیری ندارد. آنچه که متألم است و آنچه که ملتذّ است عبارت از همان صورت نفسیه است و قیامت هم همان است و کار خدا عبث نیست و لذا مىگویند که عالم قیامت این عالم صور و معانى است نه عالم ماده. اما اشکالی که هست این است که اصل طرح مسئله صحیح است ولى این منافات ندارد. همانطوریکه مشیت خدا در این عالم تعلق به این بدن براى استکمال گرفته است، مشیت خدا در آنجا به این صورت با این ماده تعلق بگیرد. آنها نفى نمىکنند بلکه آنها اثبات عالم صور و معانى در روز قیامت مىکنند که معانى به این کیفیت است حالا این صورت با هر قالبى مىخواهد باشد دیگر دنبال نفى او نیستند که او را نفى کنند، مگر از باب عدم ترجیح که وجود غیر مرجّح در آنجا بهاصطلاح ممتنع هست، از آن باب بخواهند نسبت به این مسئله وارد شوند اما عمدۀ مطلبشان این است.
این مسئله به اینجا مىرسد که مثال همانطوریکه مستمر و ثابت است همینطور اعیان خارجى مستمر بالمثال ثابت هستند و از دیدگان ما مخفى هستند ولى در نفسُ الأمر و در حقیقةُ الأمر و در واقعشان، الآن آقاى ... فردا، همین الآن موجود است اما بنده نمىبینم ولى الآن وجود دارد و آن کسى که اطلاع داشته باشد مىتواند او را ببیند و دست بزند و او را بلند کند! او را بهعنوان یک امر ثقیل مىتواند بلند کند نه بهعنوان اینکه فقط یک صورتى ببیند چون انسان آن صورت را مىتواند در خواب هم ببیند. صورتى که در خواب مىبیند هنر نیست. نه، آن امر خارجى را ببیند منتها دوباره که منصرف بشود و برگردد میبیند نه فقط یک نفر است و همین یک نفر الآن در اینجا نشسته است. آن به گذشت از زمان و توقف در زمان برمىگردد و تا مادامىکه ما متوقف در زمان هستیم، این هستیم. موقعى که از زمان عبور کنیم [دیگر اینطور نخواهیم بود] لذا اولیاء خدا و افرادى که متصل هستند و مىتوانند از زمان عبور کنند آنها در حین اینکه نشستهاند و دارند صحبت مىکنند در همان حین از زمان عبور مىکنند و خود نفسِ وجود خارجى فرد را مىبینند که دارد این کار خلاف را انجام مىدهد؛ همان نفس خارجى را میبینند نهاینکه آن مثال را ببینند مثال که اصلاً چیزی نیست. همان نفس وجود خارجى را مىبینند که دارد این را انجام مىدهد و درعینحال هم الآن یک نفر دارد با او صحبت مىکند و مىخندد و اظهار ارادت مىکند. این کار او را مىبیند لذا به او مىگویند که تو اینطور مىکردی و... البته باز این قضیه یک تتمهاى هم دارد که بعداً میگویم.
تلمیذ: در مسئلۀ معاد جسمانى که مرحوم علامه در معاد شناسى دارند ظاهراً یک مقدار تفاوت مىکند. ایشان معاد جسمانى را اشراف ...
استاد: بله، اینطور که بنده عرض کردم خود نفس اتحاد است. شاید منظور ایشان هم همین است منتها با آن عبارت بیان کردند ولى اشراف بدون این اتحاد معنا ندارد.
تلمیذ: مقدمات همین است. یعنى مقدمات را همان قضایاى مسجد قائم و پدرشان و این مسائل را فرمودند قضیۀ رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم که از کربلا خاکى آوردند.
استاد: بله، اینها همین است. یعنى رسول خدا که رفتند و خاک را آوردند مىگویند که من در کربلا رفتم و حسین را در آنجا دیدم! خب همینجا مىنشستى مىدیدى! اینکه شما رفتى در آنجا دیدى آیا مثال را دیدى؟! خب مثال از همینجا هم پیدا بود دیگر رفتن ندارد. این رفتن یعنى رفتن در کربلاى 61 سال بعد نه کربلاى الآن که سنگ و خاک و این چیزهاست. حضرت از مدینه حرکت کردند و رفتند به کربلاى 61 سال بعد رسیدند نه به کربلاى آن موقع.1 اگر برای کربلاى آن موقع بود خب همینطور که نشسته بودند مثل آدمى که مکاشفه مىکند کشف مىکند و مىبیند. براى امیرالمؤمنین علیهالسّلام مگر این قضیه پیش نیامد؟! حضرت وقتى از جنگ صفین برمىگشتند چرتی زدند، از قضایاى معروف است.2 حضرت در مثال سیر کردند اما قضیۀ پیغمبر اینطور نبود و این قضیه قضیۀ خارجى بود که در آنجا رفتند و امام حسین را دیدند و یک مقدار از خاکش را برداشتند آوردند. این خاکى که آوردند خاک کربلاى الآن نیست! لذا الآن هم روز عاشورا تبدیل به خون نمىشود چون این خاک برای کربلاى سال 61 است و آن موقع باید تبدیل به خون بشود. این خاک، خاک کربلاى الآن نیست. اگر الآن بروى خاک کربلا را نگاه کنى شاید اصلاً این خاک با آن خاک نمىخواند! اگر دقت کنید و تجزیه کنید، مقدار گیرندگى نور را در آن ببینید، خورشید را ببینید و تغییر رنگ و اینها را ببینید مىگویید که اِ مثلاً الآن کربلا خاکش زرد است ولی این یک قدرى تیره است، این چرا با آن نمىخواند؟ این باید 61 سال از او بگذرد تا او مثل این بشود! آنوقت آن موقع این خاک قرمز میشود.
تلمیذ: پس معراج هم همینطور است؟
استاد: بله، آنهم همین است.
تلمیذ: شخصی که خلق ابدان مىکند بعد در افرادى هم که مىخواهند او را ببینند تصرف مىکند؟ چون آنها گرفتار زمان هستند یعنى زمان اینها را از آنها برمىدارد که مىتوانند شخص را ببینند؟
استاد: این در خود زمان ایجاد مىکند؛ این الآن در همین زمان یکى مثل خودش درست مىکند و شما هم در زمان هستید او را مىبینید و چیزى انجام نمىشود.
تلمیذ: چون فرمودید فرداى خودش را مىآورد؟
استاد: خب بالأخره مىآورد و به بقیه نشان مىدهد و بقیه مىبینند. بالأخره وجود خارجى مىبینند که این وجود خارجى قبایش با این قبایى که الآن آقاى ... تن کرده دوتاست. مىبیند اِ این آقاى ... که اینجا نشسته قبایش زرد است ولى ایشان [قبایش یک رنگ دیگر است] است چون این برای فردا است. ولى بالأخره نشان مىدهد مىآورد و مىتواند آن را در این زمان قرار بدهد. البته اگر قدرت داشته باشد و بتواند هردو وجود را در کنار هم قرار بدهد آنوقت وجودات متعدده اینجا پیش مىآید یعنى یک مسائلى که اصلاً شنیدنش انسان را به گیجى مىاندازد تااینکه انسان ببیند!
بارها خدمتتان عرض کردم که اینهایى که در این تلسکوپهاى خیلى قوى مىخواهند مشاهده کنند اصلاً مسائلى را مىبینند که یکمرتبه برایشان شوکآور است، کمکم به اینها عکسها و مسائلى نشان مىدهند و عکسهایی که آورده شده است چون اینها مىخواهند با یک پدیدۀ جدید برخورد کنند. گاهى اتفاق مىافتد؛ وقتى که خود ما در یک فضاى خیلى صاف و غیر لیل مقمر در یک بیابانى قرار بگیریم چقدر ستارهها [عجیب است]! براى من این اتفاق افتاده که واقعاً براى من عجیب بوده است که چطور اینقدر این آسمان ستاره داشته ـ حالا غیر از آن کهکشانها و اینها ـ که اصلاً انگار فضاى جدیدی در ذهن ترسیم شده تا آنچه که مشاهده مىشد.
یک شب ما جایى در نزدیکهاى سرعین اردبیل رفته بودیم و شب در کوه بودیم. همهجا تاریک بود و با چندتا از دوستان بودیم. خیلى وقت پیش در زمان سابق بود بعد یکدفعه من گفتم که چراغ را خاموش کنیم برویم بیرون را نگاه کنیم. وقتی بیرون آمدیم واقعاً همه یکمرتبه گفتند که واى! یعنى همه بىاختیار یک همچنین [حالی] برایشان پیدا شد. حالا شما فرض کنید که اگر آنها بخواهند با آن تلسکوپ [ببینند چه حالتی برایشان پیش میآید]. اگر اینها یکمرتبه بیایند ببینند مىگویند که ممکن است برایشان مشکل پیدا بشود! چون مواجه شدن یکدفعهای با یک فضاى جدید است. یعنى آدم مىبیند که اِ من در این فضا زندگى مىکنم؟! این فضایى که از اینطرفش آتش دارد مىآید و از آنطرفش چه دارد مىآید و از اینطرفش ستارهها فلان هستند چون مسائل تودههاى آتش و اینها هست یکدفعه مىگوید که من در این فضا دارم زندگی مىکنم؟! این خیلى براى آنها غیرقابل قبول است. مىگویند که افرادى که چشمشان باز مىشود یک ذره یک ذره باز مىشود اگر بخواهد یکدفعه باز بشود اصلاً ﴿فَلَمَّا تَجَلَّىٰ رَبُّهُۥ لِلۡجَبَلِ جَعَلَهُۥ دَكّٗا وَخَرَّ مُوسَىٰ صَعِقٗا﴾1 آنطورى قضیه پیش مىآید که وقتى تحمل آن بارقههاى جلالیه نیست یکمرتبه پودر مىشود و همه چیز ازبین مىرود و متلاشى مىشود.
تلمیذ: آن کسى که خلق ابدان مىکند، نسبت به دیگران هم مىتواند این تصرف را بکند؟
استاد: بله.
تلمیذ: سلولهای بنیادى هم شبیه این است؟
استاد: البته شباهتى دارد.
تلمیذ: فقط آن طول زمان دارد شاید هم طول زمان برداشته شد عین خود همان شخص میآید دیگر.
استاد: بله. اینهم از نظر چیزهای جدید به درد میخورد!
آن روزى که مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ سوره یس را داشتند در مسجد قائم تفسیر مىکردند، قشنگ یادم است. من سن زیادى نداشتم حدود شانزده یا هفده سال بودم. ایشان داشتند راجع به حضرت عیسى مىگفتند که ﴿إِنَّ مَثَلَ عِيسَىٰ عِندَ ٱللَهِ كَمَثَلِ ءَادَمَ خَلَقَهُۥ مِن تُرَابٖ ثُمَّ قَالَ لَهُۥ كُن فَيَكُونُ﴾1 وقتى داشتند این قضیه را مىگفتند، گفتند که تعجب نکنید عن قریب علم و تکنولوژى به این خواهد رسید و شما مىبینید ـ به افراد رو کردند ـ که چطور افراد از سلول یک پوست انسان، مىتوانند یک انسان بسازند! آنوقت مىگویند که امام علم غیب ندارد! اینکه شاگرد امام است اینطوری است. وقتى که امام رضا یا موسى بن جعفر علیهمالسّلام اراده مىکند شیر روى پرده را تبدیل به شیر سیصد کیلویى مىکند،2 حضرت چهکار مىکند؟! خلق مثال مىکند دیگر. وقتى خلق مثال کرد خلق خارجى شد. نفس خلق مثال مساوى با [خلق خارجی] است و لازم نیست از داخل باغچه سیصد کیلو خاک بردارد و باهم ترکیب کند آنطورىکه علامه طباطبائى ـ رضوان الله تعالی علیه ـ مىفرمایند، منتها آن زمان را بردارد و...، نه!3 خلق مثال مىکند و شد. این دیگر نیاز به ماده و چیز دیگر ندارد. اگر ما این مسئله را ادراک بکنیم مشکلترین مسئلۀ فلسفى حل شده است که مسئلۀ ربط حادث به قدیم است و دیگر سلسلۀ طولیه برداشته مىشود و ما چه زمانی خلق شدیم و زمانى بوده یا نبوده است تمام این مسائل إنشاءالله روشن مىشود.
أللهم صل علی محمد و آل محمد