پدیدآورآیتاللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی
گروهاسفار
مجموعهفصل 9: في تحقيق الصور و المثل الأفلاطونية
توضیحات
آیتالله سید محمدمحسن حسینی طهرانی در این جلسه به تبیین تفاوت بنیادین میان دانشهای ظاهری و حقیقتِ ایمان میپردازند. بحث با محوریت «مُثُل افلاطونی» و ضرورتِ اتصالِ نفس به مبدأ برای درک حقایق آغاز میشود. ایشان تأکید میکنند که صرفِ انباشتِ اطلاعات و فراگیری علوم حوزوی، بدونِ استناره و تمکّنِ حقایق در قلب، انسان را به حقیقتِ توحید نمیرساند و چهبسا فرد در عینِ داشتنِ دانشِ دینی، در باطن از مسیرِ هدایت دور باشد. در ادامه، با ذکر شواهدی از سیره بزرگان و وقایع تاریخی، به نقدِ رفتارهای متناقضِ برخی مدعیانِ علم پرداخته شده و این نکته گوشزد میشود که مردم، حقیقت و اخلاص را از کلک و تظاهر تشخیص میدهند. در نهایت، این جلسه با تأکید بر لزومِ خودشناسی و مراقبه برای تشخیصِ منبعِ تصورات ذهنی و پرهیز از بازی با دین و ارزشها، به پایان میرسد تا مخاطب دریابد که علمِ بدونِ ولایت و ایمان، نتیجهای جز خسران نخواهد داشت.
درس هفتصد و بیست و یکم
کیفیت ترسیم مسئلۀ مثال افلاطونى و تفوق آن بر حقیقت عالم مثال (3)
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بِسمِ الله الرَّحمَنِ الرَّحیم
بحث راجع به تصویر صُوَر افلاطونى و کلامى که مرحوم شیخ راجع به ایشان دارند را إنشاءالله در این جلسه و جلسۀ بعد در همین حد ـ میشود گفت که صریح مطلب هم هست ـ عرض مىکنیم و بعد این مسئله ادامه پیدا مىکند که دیگر فرصتی برای بعدش نیست.
اگر در نظر رفقا باشد در جلسات قبل عرض کردیم که در مسئلۀ مُثُل افلاطونی، اینکه فلاسفۀ اشراق هم بعد از ایشان همین مسئله را پیگیرى کردند و این مطلب را به اَشکال مختلف بیان کردهاند مخصوصاً شیخ اشراق که ایشان در این قضیه خیلى تأکید دارند و حکایت از یک نوع بینش باطن و الهاماتى مىکند که براى این بزرگان حاصل بوده است و بهواسطۀ آن توانستهاند که مسائل شهودى را با مبانى عقلى وفق بدهند و این یک مطلب خیلى مهمی است که به انسان این مسئله را تفهیم مىکند که این مطالب عقلى و مسائل حِکَمى صرفاً براساس استدلالهاىِ عقلى و قضایاىِ منطقىِ خشک نمىتواند صورت پیدا کند بلکه باید یک پشتوانهای داشته باشد که بتواند بر آن اساس این قضایا جنبۀ حضور عینى خودش را در انسان نشان بدهد و آشکار کند.
خصوصیات افراد ضعیفُ الاتصال با مبدأ
افرادى که از نقطهنظر اتصال با مبدأ دچار ضعف هستند و بهواسطۀ غفلتها و نسیانها و تعلّقات از این ارتباط بعید مىباشند اینها نمىتوانند به آن مفاهیم حقیقى و صحیح و مبانى صحیح و منطقىِ عقلى دسترسى پیدا کنند گرچه از نقطهنظر فکرى و عقلى بخواهند نسبت به آنها اظهارنظر کنند. بله، یک صورتها و تخیلات و چینشهایى در ذهن آنها نسبت به این مطالب پیدا مىشود ولکن آن فقط در محدودۀ تصور هست نه در مسئلۀ ورودِ این تصور به مرتبۀ سرّ و به مرتبۀ قلب، بلکه در عالم ذهن یک تصوراتى را ضمیمه مىکنند و در کنار هم قرار مىدهند و نتایجى مىگیرند و چهبسا این نتایج در حالات مختلف تغییر پیدا کند.
اما آن کسانى که اتصالشان برقرار هست و از این نقطهنظر مشمول افاضۀ مستمر نسبت به این حقایق هستند اینها علاوه بر این تصویرها و چینشهایى که در ذهن نسبت به قضایاى منطقى دارند یک نوع اطمینان قلبى [هم دارند] که آن اطمینان قلبى تزریقى و اعتبارى و تصنعى نیست؛ یک نوع اطمینان قلبى که حاکى از اتصال مستمر در نفس آنها هست و آن اطمینان قلبى باعث مىشود که کُنه و حقیقت این مبانى عقلى را بتوانند در وجود خود [احساس کنند]، گرچه بهصورت تام هم نباشد ولى حداقل بهصورت مبهم و اجمال بتوانند این را در وجود خود احساس کنند. بر این قضیه شواهد و قرائنى هست و انسان خودش مىتواند به این مسائل پی ببرد و به این مطالب برسد. درقبال این مسئله که باید ما روى این مطلب خیلى دقت کنیم بهخصوص اهل علم که اینها اصلاً مسیر و مدرسۀ آنها مدرسۀ علوم اهلبیت هست و مقصد از این علوم در وهلۀ اول استنارۀ قلب و ضمیر و در مرحلۀ دوم انارۀ به خلق و هدایت آنها هست این مسئله خیلى جایگاه مهم و حساسى دارد و در جلسۀ گذشته راجع به آن کیفیت و طریق مکتب تشیع و پیام اهل علم، مطالبى در ذهنم بود ولى نتوانستم بگویم چون بالأخره مجلس مقتضى نبود و حال من هم مساعد نبود ولى حالا احتمال دارد که بعداً در ادامۀ آن، مسائلى را داشته باشیم.
منبع و ریشۀ صور ذهنی
ما نسبت به این مسئله خیلى باید توجه کنیم که این مطالب و صُور ذهنى که در ما پیدا مىشود اینها چه منشئی مىتواند داشته باشد و چه ریشهاى مىتواند داشته باشد و منبع آن کجاست؟ از کجا این صورتها و این تصویرها در ذهن مىآید و چگونه در ذهن ما نقش پیدا مىکند؟! شنیدهاید که گاهى اوقات بعضىها مىگویند: فلانى شیطان را هم درس مىدهد؟! یعنى واقعاً شیطان را درس مىدهد، یعنى به جایى مىرسد که شیطان براى اغواء او کم مىآورد! خود شیطان از شیطنت او در عجب مىماند که این چیزها را ما هم بلد نبودیم این از کجا این مسائل را آورده است؟! اینکه مىگویند، یک واقعیت است و فقط اغراق و مبالغه نیست یعنى انسان در تصویر قضایا در ذهن خود و در کیفیت چینش مطالب نسبت به امور شخصى و یا امور اجتماعى به یک مرتبهای مىرسد که شیطان در این مسئله لَنگ مىزند و نمىتواند آن منبعِ پیدایش این مطالب ذهنى او را پیدا کند! مطالب او را نمىتواند پیدا بکند و این خیلى مسئلۀ عجیبى است! خیلى قضیۀ عجیبى است و باید به این مطلب توجه کرد! بهخصوص اهل علم و آن افرادى که بهدنبال إناره و ارائۀ مطالب به مردم هستند نسبت به این قضیه خیلى باید توجه کنند که حدس بزنند منبع تصورات آنها کجاست؟ مصدر مطالب ذهنى آنها کجاست؟ و آن مرجع قضایایى که براى مردم بیان مىکنند در کجا مىتواند قرار بگیرد؟
علیٰکلّحال این قضیه قضیهاى است که بسیار بسیار مهم است؛ یعنى همانطوریکه ما نسبت به تلقّى مبانى عقلانى و فلسفى و عرفان نظرى ارتباط بین قلب و بین مبدأ این مبانى را شرط اصلى براى تلقّى مىدانیم و کسانى که بهدنبال این مطالب هستند ولى دستشان از اینها کوتاه است صرفاً یک نقوشى را در ذهن دارند بدون اینکه این نقوش از مرتبۀ تصویر پافراتر بگذارد و در قلب بنشیند و آن حقایق در قلب و در ضمیر متمکّن بشود هیچکارى انجام نمىدهند. بودند افرادى که اهل درس بودند اهل بحث بودند و این مطالب را هم، مباحثه مىکردند و سالیانِ سال با این مطالب سرگرم بودند و بعد مىبینیم که از جای دیگر سر درمىآوردند و به مطالب دیگرى مىپردازند و خلاصه آنچه را که عمل آنها و کلام آنها و تصرفات آنها نشان مىدهد با آنچه که در قلب و ذهن آنها مىگذرد در تنافى تام قرار دارد. خیلىها بودند و الآن هم هستند و این مسئله یک مسئلۀ رایج و دارج است.
این مسئله که باید قلب نسبت به این مطالب آمادگى براى استناره و استفاضه را داشته باشد والاّ اناره از آنطرف تام است و افاضه تام است ولى از طرف قابل اگر آن استعداد قبول نباشد آن فاعل در اناره و در ارائۀ مسئله نمىتواند تأثیرگذار باشد. این یک مسئلۀ واقعى است و شوخى هم برنمىدارد و امتحانش هم مجانى است و هر کسى مىتواند این مسئله را در وجود خود بیازماید؛ نسبت به کیفیت راهش، مراقبهاش، ارتباطش با مسائل خارجى و تصورات ذهنى مىتواند نسبت به این مطلب یقین پیدا کند و تصدیق کند! این مسئلهاى نیست که ادعایى و اعتبارى باشد و بخواهیم از پیش خود بگوییم بلکه اینها چیزهایى است که بزرگان این مطالب را تأکید کردند و حتى بزرگان از مشاء نیز بالأخره تا حدودى به آن رسیدند. نه فقط حکماى اشراق مانند افلاطون و شیخ اشراق و امثالذلک بلکه خود آن بزرگانى که اینها مایۀ ربطى آنها باز بهاندازۀ آنها نبود ولى از این نقطهنظر ما نسبت به این مسئله مىتوانیم بگوییم که اعتراف داشتند و کموبیش متوجه این قضیه شده بودند که یک خبرى هست و یک قضیهاى در اینجا وجود دارد که آن قضیه مافوق آن مرکّب و دواتى است که بر این صفحات نقش بسته است و این کلماتى است که در اینجا در کتب تدوین شده است. این مطلب، مطلب بسیار مهمی است!
بنابراین مىتوانیم بگوییم: کسانى که در یک افق دیگرى قرار دارند و راه آنها راهى است که اصلاً... دلیلى ندارند به این مسائل مراجعه کنند و غایتى براى آن متصور نمىشود که بخواهند بیایند خودشان را با این مطالب سرگرم کنند و وقتشان را بیخود نسبت به این مطالب بگذرانند و آنهایى که نسبت به این مسائل خرده مىگیرند و خود را دور مىبینند این خرده گرفتن، یک خرده گرفتن واقعى و صحیح هست یعنى آنها از نقطهنظر توغّل در کثرات و از نقطهنظر انحراف در فکر و ذهن و از نقطهنظر مسائل منحرف کنندۀ نفس در یک موقعیتى قرار دارند که نفوس ایشان نسبت به این مطالب خواهىنخواهى جنبۀ نفور دارد و اصلاً اسم این مسائل که مىآید برمىآشوبند. اگر هزار دفعه اسم افراد معاند گفته شود طوریشان نیست و همینطور انسان را نگاه مىکنند! اگر هزار دفعه براى اینها مطالب خلافى گفته شود خیلى اهمیتى ندارد ولى همینکه یک اسمى مىآید و یک حرفى از اینگونه مطالب مىخواهد زده شود چنان نفورى در نفس اینها پیدا مىشود که بهطورکلی باب قلبشان را نسبت به این مطالب مسدود مىکند و اصلاً نمىگذارد فکر کنند و نمىگذارد اینها بفهمند.
چندى پیش بود اتفاقاً من با یک نفر از اینگونه افراد در یک جا صحبت مىکردم و همینکه مىخواست به یک جایى برسد که مطلب بایستد و تقریباً یک چند ثانیهای مانده بود که به یک نقطه برسیم یکدفعه به جاى [دیگر مىزد] گفتم: آقاجان بگذار این مسئله به یک جا برسد بعد نسبت به آن [صحبت مىکنیم]. اصلاً نمىخواست نفسش به یک نقطه برسد. گفتم: دیگر فایدهاى براى صحبت ندارد! شما بلند شو برو یک گوشى را اختیار کن براى شنیدن مطالب تو! ولى گوشى که بدون زبان گویا باشد که فقط بتواند مطالب را بشنود. فقط همین! این چه فایده دارد؟ همانطوریکه من دریچۀ ذهن و قلب خود را به روى لا طائلات تو باز کردهام تو هم دریچۀ ذهن و قلب خودت را به روى حرفهایی که به قول خودت لا طائلات است باز کن! پنج دقیقه باز کن! چرا مىبندی؟! در اینجا منصف کیست و معاند کیست؟ چه کسی منصف است؟ چطور منصف است؟ وقتى که من خود را حاضر کردم براى اینکه مطالب خلاف تو را بشنوم و تحمل کردم و صبر کردم و اغماض کردم و صحبت نکردم بسیار خب، حالا نوبت من است؛ تو مطالب را بشنو! هرجایش که خلاف است همانجا دست بگذار! چرا انسان اینطرف و آنطرف فرار کند؟!
این خیلی مسئلۀ مهمى است که از اول انسان گرچه این علوم را مىخواند ـ این قضیه براى ما اهل علم خیلى اهمیت حیاتى دارد! ـ گرچه عمامه بر سر داریم و گرچه قال باقر و قال صادق مىگوییم گرچه با اینگونه مطالب حشرونشر داریم گرچه خود این مطالب را تبلیغ مىکنیم ولى همۀ اینها نوار است ربات است تمام این مسائل فقط یک ربات است! دلیل قوىّ ربات بودن این است که تا این مسئله مىخواهد به آن مطالب و خود او برگردد مىبینیم مثل فنر کنار مىرود! این معلوم مىشود ربات است، این سیستم پذیرش را در کامپیوترِ این ربات قرار ندادهاند فقط سیستم کوک کردن و راه افتادن را قرار دادهاند که هِرّى جلو برود! اما اینکه در یکجا بایستد و مطالب دیگرى به مطالب و اطلاعات او اضافه شود، این قسمت را از این برنامه نویسى او حذف کردهاند و تبدیل به خط یکطرفه شده است؛ خطى که در آن خدا و پیغمبر هست و خطى که در آن امام هست، خطى که در آن تبلیغ و اینها هست.
حالا سؤال بنده این است که اگر یک یهودى هم بیاید و همین مطالب را بگوید، با شماى شیعه چه فرقى مىکند؟ یهودى که بیاید درس صرفونحو بخواند، درس ادبیات بخواند، مطوّل بخواند، رسائل بخواند و همین دروس را بخواند و هم در اصول و هم در تفسیر و فقه رشد کند و بالا بیاید و یک مجتهد بشود ولی به شما نگوید که یهودى هستم، نماز بخواند از شما بهتر! چنان ﴿وَلَا ٱلضَّآلِّينَ﴾1 را کِش بدهد که امام جماعت مسجدالحرام هم نتواند آنطور ادا کند! آنطور بیاید تعقیبات را بگوید که شیخ عباس در مفاتیح هم آن تعقیبات را نیاورده است! بالاتر از این چه مىخواهید؟! زادالمعاد و ... همه را حفظ باشد [او با شمای شیعه چه فرقی می کند]؟! از اینها بودندها! از اینها بودند و دیده شدند!
الآن این قضیه یادم آمد؛ در همان سفرى که بعد از حج به کربلا مشرف شده بودیم حدود هفدهساله بودم. یک روز راجع به همین قضیهای که خدمتتان عرض مىکنم ـ که باید این مطالب در وجود انسان تمکّن پیدا کند والاّ هیچ فایدهای جز انباشتن مسائل روی هم و همینطور انبار کردن ندارد ـ مرحوم آقاى حداد شروع به گفتن صحبتهایى کردند که خب طبعاً مخاطب ایشان ما بودیم چون ما آن موقع تازه شروع به همین طلبگى کرده بودیم و من در آنوقت شاید مغنى و معالم و اینها مىخواندم و کسانى که در مجلس بودند فقط مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ بودند و ما؛ یعنى ما مخاطب مسئله بودیم.
ایشان مىفرمودند که یک نفر از افراد و از بزرگان و معاریف در نجف بود که با یک کاروانى بهسمت مکه مىرفتند. حملهدار آن کاروان یک آدم خیلی بىبندوبارى بود و نسبت به مسائل خیلى بىقید بود بهطوریکه اصلاً افراد کاروان و آن حمله مواظب خودشان بودند هم از نظر سرقت و هم از نظر چیزهای دیگر! خلاصه رفتند و به یک جایى رسیدند؛ در یک منزلى نشسته بودند که بین ایشان [عالم] و دوسه نفر از همان زملاءِ خودش در یکى از همین مسائل بحث و صحبتی مىشود و در این موقع آن حملهدار هم مىبیند که اینها باهم شروع به صحبت و سروصدا مىکنند، او هم مىآید مىنشیند و به اینها نگاه مىکند و شروع مىکند هِرهِر به اینها خندیدن! آنها که کارهاى او را و وضعیت او را دیده بودند، بیشتر هم ناراحت مىشوند [و میگویند که] ما داریم چه مىگوییم و او دارد به ما مىخندد و مسخره مىکند و از این حرفها! [به حملهدار] مىگویند که بابا اینجا جاى تو نیست بلند شو برو و چهکار بکن و ...! [حملهدار] میگوید که اتفاقاً جاى من اینجاست و دارم به این چرتوپرتهاى شما مىخندم! آنها متعرض مىشوند و او شروع مىکند با اینها صحبت کردن و در این مسئله همۀ آن چهارتا را محکوم مىکند بهطوریکه اصلاً نمىتوانند جواب بدهند! اینها همینطور مبهوت مىمانند که او این حرفها را از کجا درمیآورد! [این حرفها] به قیافه و کارهای او [نمیآید]! ما بهخاطر او مواظب مالمان هستیم که او ندزدد! این آقا اینقدر بىبندوبار است که نسبت به هر چیزی [لا قید است] اما اصلاً در این مسئلۀ فقهى، همۀ ما را مالاند و شُست و کنار گذاشت! دوباره یک قضیه و مسئلۀ ادبى و بلاغى پیش مىآید و او مىآید از خود مطوّل، خط خود سکاکى را مىخواند و شاهدى در آنجا مىآورد! اینها مىبینند که نه بابا، در هر قضیهای که وارد مىشوند او دست بالا را دارد! اینها هم علماى معروف و حسابشدۀ نجف بودند! بعد خلاصه بلند مىشود و مسخرهشان مىکند و یک فحشى به آنها مىدهد و یک چیزى به آنها مىگوید و بهدنبال کارهای خودش میرود! نه اهل نماز بود و نه هیچی! حالا او خیال خودش را راحت کرده بود و همه او را مىشناختند. بعد متوجه مىشوند که بله، او فردى بود ـ یعنى از [بین] صحبتها [میفهمند]، خودش را معرفى نمىکند ـ که در نجف بود و تحصیل کرده است. [اهل] یکى از قراءِ ایران بوده است، بعد در آنجا [نجف] مىآید با پدرش ساکن مىشود و در آنجا درس مىخواند و از نظرِ استعداد، استعداد خیلى زیادی داشته است ولى بعدها بهواسطۀ بعضی از انحرافات، لباس خودش را [درمىآورد] و مىرود اصلاً اشتغالش را عوض میکند.
ببینید این خیلى مسئلۀ مهمى است که این آقا اگر این کارها را انجام نمىداد و فقط در همان زىّ بود چه کسى مىفهمید که او الآن یک همچنین سیره و سیرتى دارد؟! چه کسى مىفهمید که او الآن به این حد از انحراف قرار دارد؟! اینها چیزهاى خیلى عجیب و مهمى است که باید بدانیم و متوجه شویم که در پسِ هر اعلان به هدایتى، هدایت نخفته است و در پسِ هر دعوتى، نور و حقیقت قرار ندارد، اینطور نیست!
خلفاء هم مىآمدند و در جاى رسول خدا صلّی الله و علیه و آله و سلّم نماز مىخواندند، قضیه اینطور بوده و به مسائل مىپرداختند. این مطلب، مسئلۀ بسیار مهمى است و این قضیه، خیلى قضیۀ مهمی است.
اگر یک یهودى بخواهد بیاید به این مطالب بپردازد یا یک نصرانى بخواهد بپردازد، الآن افرادی در خیلى از کشورها هستند که روى مبانى ما فکر مىکنند، تحصیل مىکنند، تأمل مىکنند و افراد سرشناسى هستند و مىفهمند. اگر نفهمند که نمىتوانند دنیا را بگردانند بلکه میفهمند و ما را بهتر از ما تشخیص مىدهند! تشخیص مىدهند که این آقا کیست، چیست، در نفس او چه نهفته است، تا چقدر راست مىگوید و تا چقدر اهل ادعاء است! اینها را خوب مىفهمند! ما خیال نکنیم که از نقطهنظر فهم و درایت گل سرسبد همه هستیم و دیگران هیچ اطلاعى ندارند و همۀ اینها ببوشیشنبه هستند و هیچ خبرى از [مسائل ندارند]! نهآقاجان! مىدانند، مىفهمند، اینها را خواندهاند، نسبت به مطالب خوب خبر دارند و مسائل را درست ارزیابى مىکنند! علیٰکلّحال مسئله اینطور است.
خب اگر این آقا که یهودى است براى ما آمد، از کجا بفهمیم که او فقط یک نوار است؟! [از او میپرسیم که] در فلان قضیه حکم شما چیست؟ [جواب میدهد که] حکم این است. دلیل، مدرک، منبع و مرجعش هم این است و مستندش هم این است. یک فتواىِ خیلى خوب و شستهرُفته و بسیار تر و تمیز در اختیار انسان قرار مىدهد و انسان او را اعلم مىداند و از او تقلید مىکند درحالیکه خودش به یک کلمه از این مطالبى که مىگوید ایمان و اعتقاد ندارد و همۀ این مطالب را براى فریب گفته است! از کجا بفهمیم که آن شخصى که درمقابل ما قرار دارد اینطور نیست؟ اینها چیزهایى است که نیاز به یک دیدگاههاى دیگر و دیدهاى دیگرى دارد و با این مسائل فهمیده نمىشود و با این مطالب روشن نمىشود.
بنده در جاهایى بودم که اینها به این وضع و به این کیفیت نبودند! در یک مجلسى بودم که در آن مجلس شخصى از خود ائمۀ جماعات طهران صحبت مىکرد، الآن فوت کرده است و بسیار هم فرد معروف و مشهورى بود. این قضیه برای خیلى وقت پیش است. مىگفت که با یکى از افراد و فامیل به یک سفر زیارتى رفته بود و آن سفر زیارتى خیلى شلوغ بود، زیارت عتبات بود و والدۀ او هم پیرزنی بود. مىگفت که نزدیکیهاى صبح که شد در همان کربلا بلند شدیم نمازمان را خواندیم و من به شدت متوحّش شدم که الآن نماز والده چه مىشود؟ چون مىدانم که بالأخره ایشان خوابش مىبرد و من هم نمىتوانم در زنها بروم و مادرم را صدا کنم و بگویم که بلند شو و او را برای وضو ببرم و بیارم. همینطور در نگرانى شدیدى به سر بردم تا آفتاب زد و خیلی عجیب همینطور نگران بودم! این قضیه را داشته باشید!
در یک مجلسِ عقدى، بنده با خود ایشان بودم. ما رفتیم نماز مغرب و عشاء را خواندیم و آن مجلس ادامه پیدا کرد و ایشان و افرادى که در آنجا بودند از ائمۀ جماعاتی که آمدند نماز مغرب و عشاء را نخواندند و نشسته بودند و به خوردن شربت و شیرینى و صحبت کردن و مسائل پرداختند! مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ رفتند و نماز خواندند. اینهایى که مىگویم چیزهایى است که واقعیات است! یعنى اینهایى که سرتاسر نشسته بودند هرکدام از اینها داراى مسجد بودند و هر مسجدی از هوا که پر نیست بلکه از مأمومین، از افرادى که ارادت به این آقا دارند، از آنهایی که به ایشان رجوع مىکنند و محل رفت و آمد هستند مَملو است. خب خیلى از اینها مجالس مهمى بود! هیچکدام از این افرادی که همینطور نشسته بودند از جاى خود تکان نخوردند و فقط مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ رفتند و نماز خواندند ما هم بهدنبال ایشان رفتیم. یک اتاقى که در آن منزل بود که صاحبخانه [آماده کرده] بود. ظرف و ظروف را اینطرف و آنطرف کردند که جا براى نماز خواندن آماده بشود. بعد هم مرحوم آقا آمدند و آنها هم خیال کردند که خب حالا مثلاً کارى پیش آمده و خواستهاند تجدید وضو کنند. بعضى از آنها هم فهمیدند که مسئله، خواندن نماز بوده است. این قضیه و صحبت و حرف و نقل بین آن آقا و افرادی که بودند ادامه پیدا کرد. خب در اینوسط یک عده بلند شدند رفتند و یک عده همینطور نشستند تااینکه مجلس منقضى شد. تابستان بود و شبها کوتاه و روزها بلند بود. وقتى که اینها از منزل خارج شدند که به منزلشان بروند بنده قطع داشتم که اقلاً نماز مغرب همۀ اینها قضاء شده است چون فاصله از منزلی که در آن عقد بود تا منزل آنها [به قدری بود که] قطعاً نماز مغرب قضاء بود. حالا نماز عشاء به نیت ما فى الذمه باشد یا مثل بعضیها که قائل به اداء هستند که نماز عشاء تا اذان صبح [وقت دارد] یا هرچه باشد نسبت به عشاء کارى نداریم ولى نسبت به نماز مغرب [قطع داشتم که قضا بود.] این آقایى که مىگفت: من چنان متوحّش بودم که والدۀ من [نمازش قضاء میشود]، پیرزن حالا نماز هم نخواند کسى کارى به او ندارد.
اى بدبخت تو که خودت این حرف را مىزنى و این مسئله را با آن حدّت و شدت مطرح مىکنى تو دیگر چرا [نماز خودت را نخواندی]؟! این قضیه چیست؟ اینها بهخاطر این است که یک کلمه از «الصّلاةُ عَمودُ الدّینِ»1 در قلب او وارد نشده است. عین آن یهودى است که فقط اینها را بخواند و نه به پیغمبر ما ایمان دارد نه به امام ما، نه به قرآن ما، نه به کعبۀ ما، نه به وسائل الشیعه، نه به زادالمعاد مجلسى و إقبال سید ایمان دارد. به هیچ چیزی ایمان ندارد و فقط و فقط آمده مىگوید که آقا الآن نان خوبى از آن درمىآید! کار است دیگر، شغل است دیگر، بهجاى اینکه حالا دانشگاه برویم و چند سال معمارى و مهندسى یا پزشکى بخوانیم، چند سال در حوزه برویم. ببینیم هرکجا مىچربد [آنجا برویم] اینهم یک طور است. مگر نبودند؟! من داستانها براى شما نقل کردم از افرادی که از مأمورین بهتر از ما بودند و در حوزهها آمده بودند و به مراتبی رسیده بودند.
خدا مرحوم آقا میرزا هدایت الله غروى تبریزى را رحمت کند که در همین قم بنده از ایشان شنیدم که گفتند: ما وقتى که در نجف بودیم شیخ على هندى را از چند مجتهد معدود نجف مىدانستیم که پاى درس آخوند رفته بود! بنده خودم از ایشان شنیدم ـ پدر مرحوم استاد ما رحمة الله علیه که آمده بودند ـ که او از چند مجتهد معدود بود. خب طرف چه کسى بود؟ جاسوس انگلیس بود! جاسوس انگلیس آمده مجتهد شده است؟ بله، خدا مغز داده، عقل داده، به هر کسى فهم و فکر داده است و خب بهجاى اینکه او برود آهنگرى یاد بگیرد آمده طلبه شده است. بهجاى اینکه دانشگاه برود و پزشک، مهندس، مخترع و مکتشف بشود به حوزه آمده است و همین مسائل را بهتر از بقیه خوانده است و همین [شیخ على هندى] از مستشکلین درجۀ یک درس مرحوم آخوند بوده است اما بعد که یکدفعه تقّى به توقّى مىخورد و مسائلش مفصل است که یکدفعه سر از کجا درمىآورد! میبینی اِ این آقاى ریشتراشى که کلاه سرش گذاشته و با تأدیبى آمده جلوی میز، پشت ما نشسته است او دارد چه مىگوید؟ او دارد حرف مىزند. یکدفعه رو مىکند و مىگوید که اگر من صورتم را عوض کنم حالا من را مىشناسید؟ شروع مىکند به ریش گذاشتن از این ریشهاى قلابى که هنرپیشهها مىگذارند ـ هنرپیشه [صورت خود را] شش تیغه مىزند ولى نگاه مىکنى میبینی که کلی ریش دارد، او از کجا [این ریشها را آورده است؟] در یک شب که ریش درنمیآید! پاى صورتت کود شیمیایى دادهای که یکدفعه اینقدر ریش درمىآید؟! ـ خلاصه یکدفعه از این ریشها گذاشته بود و آمدند نگاه کردند و گفتند که تو شیخ على هستی؟! حالا آنجا اینها را بخشید و کارشان را راه انداخت. حالا کلک و پدرسوختگى یا هرچه بوده است یااینکه مثلاً یک رحمى هم در دلش بوده، خلاصه آنها را روانه کرده بود. در همین قضیۀ جنگی که بین انگلیس در عراق اتفاق افتاده بود و افرادی رفتند. مرحوم حاج سعید حبّوبی2 و ....
یکدفعه میبینند این طرف اِ اِ این شخص هست؟! در روز قیامت او ریش گذاشته است خدا یک کود مىدهد این ریشها مىریزد!! کود عوضی که اسید است. این اسید را به این [ریشها] میمالد که اصلاً پیاز [این ریشها] را هم میسوزاند! بعضىها هستند که اصلاً هیچ [ریشی] ندارند به آنها کوسه میگویند.
| هر کس به فکر خویش است | *** | کوسه هم به فکر ریش است |
بیاید ریش بگذارد و به مردم بگوید که ما ریش داریم!، کوسه [هستند] دیگر. خلاصه از این کوسهها [زیاد است] و خدا در روز قیامت مىگوید که تو با ریشت مردم را از من میراندی! نهاینکه به من دعوت کردی بلکه میراندى! چطور مىشود او بهسمت خدا دعوت کند؟! میراندن با تقدیم لیوان آب جو و ویسکى نیست، میراندن با وارد شدن در شهوات و اینها فقط نیست بلکه میراندن میراندن دل است. دل را برگرداندن از آن توجه به مبدأ میراندن است! او یک ویسکى مىخورد و بعد هم توبه مىکند و خدا هم او را مىبخشد. یک لیوان نجس است که خیلى اهمیتى ندارد.
بله! آن سگ در عالم مکاشفه به بایزید چه گفت؟ آن سگ گفت که از من اظهار تنفر مىکنی که باران آمده و من خیس شدهام و ممکن است عباى تو را نجس کنم؟! آیا این نجاست را من از خود آوردهام یا خدا به من داده است؟! چرا از چیزى که من از خود نیاوردم بر من عیب مىگیری؟!1
خوب حرفى زده است و حرف خیلى قشنگى است! من که [این نجاست را] از خود نیاوردم. خدا تو را طاهر قرار داد و من را نجس قرار داد. مگر من نجاست را از پیش خودم آوردم؟! من از مادر که متولد شدم این حکم را داشتم. پس نه تو باید بر طهارت خودت فخر کنى و نه من باید بر نجاستى که او داده بر خود عیب بگیرم. اگر او بخواهد من را تبدیل به یک بایزید مىکند ـ این را من دارم مىگویم ـ و اگر او بخواهد بایزید را به من تبدیل مىکند، آنوقت من باید از تو دورى کنم. ثانیاً تو میتوانی این نجاست را با یک مشت آب بزدایی، صحبت من این است که برو به فکر خودت باش که با یک دریا نمىتوانى نجاست قلبت را ازبین ببری! این نجاست با یک دریا ازبین نمىرود!
باید برویم و به این مسئله فکر کنیم. ما خیال مىکنیم تمام کارها همین گناهان ظاهرى است و حالا آن کسى که بىحجاب است، آن دخترى که الآن بىحجاب است و اینقدر از مویش پیداست در قعر جهنم است و ما هم در صدر بهشت آن بالا بالا هستیم! نه آقا او مویش بیرون است حالا بیچارۀ بدبخت در چه فرهنگى بوده است [که اینطور شده است] یا اصلاً بهخاطر تفکراتی [اینگونه رفتار میکند]. آن روزى که بیایند محک بزنند و بگویند که بهخاطر چه چیزی [این کار را کردی؟] آن موقع ما باید برویم پشت صف بایستیم و خود را مخفی کنیم! خیلى از اینها رو سفید از آب درمىآیند. حالا آن کسی که نماز نمىخواند کارش تمام است؟! همین؟! فقط یک روایت: «فَإن قُبِلَت، قُبِلَ ما سِواها و إن رُدَّت رُدَّ ما سِواها»1 را بلد هستیم و بقیۀ چیزها را رها کردیم؟! یااینکه نه آقاجان! او یک توبه مىکند و یک گریه مىکند، خدا میآید همه را مىشورد و کنار مىگذارد. او مىگوید که ما نمیدانستیم و نفهم بودیم و فلان بودیم و خدا هم مىبخشد و او پى کارش مىرود و تمام مىشود.
حر بن یزید با یک توبه کارش تمام مىشود ولی آن عمر سعد است که اینوسط مىماند و هیچ راهى براى او نیست! آن عمر سعد و آن شریح قاضىها و ابوحنیفهها هستند که در مقابل امام علیهالسّلام قد عَلَم مىکنند و مىایستند. فضیل بن عیاض سر گردنهها را مىگرفته و... ولى یکدفعه متنبّه مىشود و خدا او را متنبّه مىکند و او را برمىگرداند و مىرود به آنجایى که عقل ما هم نمىرسد چون اینجایش [قلبش] خراب نبود! قضیه این است. اینجای ما خراب است این را چه باید کرد؟! اینجا خراب است!
نتیجۀ علم بدون قبول ولایت
یهودى بلند مىشود مىآید همۀ اینها را مىخواند و بعد بهتر از ما مىآید صحبت مىکند و حرف مىزند ولى ایمان ندارد، امام زمان را قبول ندارد، مکتب را قبول ندارد و قرآن را قبول ندارد. پس این [درسها و مطالعات] چه نتیجهاى برای او دارد؟! صفر، هیچ نتیجهاى ندارد! فقط نتیجۀ دنیایى بله، یک پولی بهدست مىآورد و زندگیش را مىگذراند ولى هیچ نتیجهای ندارد. و تو اى کسى که نمازت قضاء مىشود با آن یهودى چه فرقى داری؟! چه تفاوتی مىکنی؟! تو هم قبول نداری! تو هم آن محراب را براى دنیاى خودت خواستى! تو هم آن مأمومین و آن مریدها و آن شرکتکنندگان را براى گرمىِ بازار خودت مىخواهی!
یک شخصی در مسجد خودش در ماه رمضان منبر مىرفت و صحبت مىکرد و بعد به یک جاى دیگر مىرفت. جایى بود که او را دعوت کرده بودند و لابد اوضاع بهترى داشته است. این مسجد را هم به یک شخصی داده بود که حالا بیاید و منبرى برود که مسجد در ماه رمضان خالى از وعظ و خطابه نباشد و در صحبتهایش ـ اینکه دارم مىگویم خود آن فردى که حاضر بود این را به من گفت ـ مىگفت که «بقیۀ مطالب را بنده در صحبت بعد خواهم گفت»؛ یعنى شما آقایان بلند شوید و آنجا در صحبت من در فلان مسجد بیایید که مثلاً بعد از نماز به آنجا مىروم و آقایان و افراد را بلند مىکرد و به آنجا مىبرد و در آن مسجدش اگر افرادی مىماندند سى چهلتایی بودند، آنهایی که دیگر نمىتوانستند بیایند یا حوصلۀ رفتن نداشتند و روزه آنها را خسته کرده بود و چرت مىزدند اینها مىماندند. اینها چیست؟ اینها کلک زدن است آقاجان! اینها بازى کردن با دین است، بازى کردن با احساسات، بازى کردن با فطرت، با وجدان، با ارزشها و مردم است.
آنوقت خدا در روز قیامت مىآید یک اسید مىگذارد و تمام آن ریشهایى را که برای آن ریشها مردم را جمع کردند، یکدفعه میسوزاند و طرف کوسه مىشود! همه مىریزد. آن عمامهای که بر سر اینها بود خدا آن عمامه را برمىدارد و مىگوید که تو لایق این عمامه نیستى و کنار مىگذارد. بنشین بابا! قبا داشتى؟! قبا را هم از تنت بیرون میآوریم. حالا مریدانت را صدا کن که اجازه ندهند! قبا را هم درمىآورند و عمامه را هم برمىدارند و کوسه هم که شده است، کوسه هم که خیلى قیافۀ قشنگى پیدا مىکند!! خلاصه کوسه که شده و ریشهایش هم که همه ریخته است بعد آن واسَوأَتاه آنجا میآید. آنوقت خدا مىگوید که هان! تو در دنیا اینطور بودى. نگاه کن! نه عمامه سرت بود، نه ریش داشتی، نه علم داشتی، این علمهایى هم که بود از تو مىگیریم چون این علمها برای ما بود و توسط بندگان خالص و صالح ما بود و توسط امام صادقِ من این علمها در این کتابها قرار گرفته است و به تو ربطى ندارد. خدا میگوید که توسط امام رضایِ من [این علمها در این کتابها قرار گرفته است.] تمام اینها را از تو مىگیریم. خب بگو ببینم آنجا به چه حقى از ما مایه گذاشتى؟! به چه حقی؟! تو که این بودی، تو که حُسنى ندارى و... یکىیکى باید جواب بدهى! زندگیات از ما بود، اطرافیانت از ما بودند، بیا و بروهایت از ما بود، مسائلى را که پیدا کردى از ما بود و همۀ اینها از ما بود، حالا هم یکىیکى به ما بده! نمىتواند بدهد! آنوقت مىگویند که حالا آنطرف تشریف ببر. راهش هم که خب [معلوم است] ﴿وَمَأۡوَىٰهُ جَهَنَّمُ وَبِئۡسَ ٱلۡمَصِيرُ﴾1 آدم را مىکشانند و به آن سمت مىبرند. این مسئله و قضیه، قضیۀ مهمى است که این مطالبى را که ما داریم در وهلۀ اول براى خود و در وهلۀ دوم براى مردم بیان مىکنیم باید متوجه باشیم که منبع این مطالب ما چیست؟ به خود مراجعه کنیم مىفهمیم، خیلى مشکل نیست. اگر به خود مراجعه کنیم مىفهمیم که منبع اینها چیست؟ اگر دیدیم خودمان هم پاى این حرفها ایستادهایم، کمی امیدوار بشویم اما اگر دیدیم که نه آقاجان فقط در اینجا مردم باید پاى قضیه بایستند و مسئلۀ ما خیلی مهمتر است [اینجا کار خراب است].
آنچه که بنده در جلسۀ قبل عرض کردم واقعیتهایى است که ما باید از اینها پند و درس بگیریم. اگر این مطالب را با چشم خودم نمىدیدم، نمىآمدم به شما بگویم! این حرفها جاى دیگر نیست!
وقتى که مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ از دنیا رفتند یکى از پزشکان ایشان ـ خدا آقاى دکتر محمد توسلى را حفظ کند از دوستان صدیق و صمیمى ما هستند ـ در کنار من ایستاده بود و گریه مىکرد. خب ایشان چه کسى بود؟ آن شخصى بود که از نقطهنظر موقعیت و تخصصش فرد برترى بود و رئیس هیئت جراحى بیمارستان و دانشگاه مشهد بود و کسى شک در موقعیت علمى و کارهاى ایشان نداشت و بالأخره فرد [خبرهای بود] و فردى بود که با خیلى از افراد برخورد کرده بود و طرف شده بود، افرادى که داراى اسم و رسم و داراى نام و نشان و داراى موقعیتها بودند، و به بنده چیزهایى مىگفت که من تابهحال به کسى نگفتم. این شخص گریه مىکرد و عبارت ایشان به من این بود: من دیگر بدون ایشان نمىتوانم در ایران بمانم! مىگذارم مىروم، نمىتوانم دیگر بمانم!
خب از ایشان چه دیده بود که دارد این حرف را مىزند؟ امثال ایشان خیلىها به او مراجعه کرده بودند و خیلی محل مراجعه بود چون شخص درجه یک از نقطهنظر [علمى] بود. خب ایشان نسبت به این قضیه چه دیده بود؟ بعد وقتى که من برای بازدیدهایى که انجام مىدادیم یک روز به منزل ایشان رفتم، خود ایشان به من مىگفت که یک قضیهای براى شما تعریف کنم. گفت که یک روز ـ چون مرحوم آقا یکى از عملهایى که کرده بودند عمل فتق بود ـ که ایشان عمل کرده بودند و در منزل بودند، البته آن موقع من قم بودم، برادر شما تلفن مىزند چون قرار بود که ایشان بیایند [ویزیت بشوند] و من میگویم که من مىخواهم آنجا براى دیدن ایشان بیایم و در ضمن هم ایشان را معاینه کنم. ایشان مىگوید که نه من میآیم، هرچه من اصرار کردم، ایشان مىگوید: نه، برادرتان میگوید که آقا من نمىتوانم خلاف آنچه را که پدرم به من دستور مىدهد انجام بدهم و من گفتم که من مىآیم، شما به ایشان بگویید که من آمدم. گوشى را هم قطع کردم. بخواهید، نخواهید ما آمدیم! مىگفت که در کوچه که مىآمدم با خودم این شعر را زمزمه مىکردم:
| میان ماه من تا ماه گردون | *** | تفاوت از زمین تا آسمان است! |
گفت که این را همینطور زمزمه مىکردم و مىآمدم تا به منزل رسیدم. آمدم و نشستم و اتفاقاً صبحانه هم نخورده بودم، مثل اینکه صبح زود جمعه بود که گفتند صبحانه هم آوردند و نشستیم صبحانه خوردیم. بعد به پدر شما رو کردم و گفتم که آقا من وقتى که داشتم در کوچه مىآمدم با خودم این شعر را مىخواندم. ایشان فرمودند که خب حالا این شعر شما چه نسبتى با ما دارد؟ گفتم که اتفاقاً قضیه خیلى نسبت دارد! مىگفت که این عملى که انجام دادیم عمل فتق بوده است. مىگفت که من روى شما عمل کیسۀ صفرا انجام دادم. عمل کیسۀ صفرا عمل مشکلى است. همان بیمارى اِکتیو که سنگ کیسۀ صفرا در مجراى کلدوک مىآید گیر مىکند و نمىگذارد صفرا وارد اثنىعشر بشود چون صفرا باید پشت اثنىعشر بیاید و اثنىعشر را تحریک کند و بعد غذاى هضم شده در معده وارد روده بشود. آن مجرا مجراى کلدوک مىشود، آن فاصلۀ ده دوازده سانتى که بین صفرا و [اثنیٰعشر] است. سنگ مانع می شود و صفرا دوباره در کبد برمىگردد و کبد هم که خب از صفرا چیز است و به خون مىزند و تمام بدن زرد مىشود که البته این شبه یرقان است، یرقان این نیست بلکه شبه یرقان است البته کار یرقان را در واقع انجام مىدهد، هپاتیت. [سنگ صفرای] ایشان آمده بود و گیر کرده بود و این عمل عمل بسیار مشکل داخلى است چون مشکل است. مىگفت که من در آن موقع یادم هست اکثر افرادى که پیش شما مىآمدند حتى در جلوى من مىگفتند که آقا شما که امکانات دارید خارج بروید. آنچه که من در جلسات قبل عرض کردم مربوط به چشم ایشان بود. الحمدالله ایشان یکى دوتا عمل که نداشتند، چندتایی بوده است! در هر عضوی از ایشان دست بگذارید برای آن به بیمارستان رفتهاند.
علت مراجعه نکردن مرحوم علامه طهرانی به دکترهای خارج از ایران
خلاصه من با گوش خودم مىشنیدم که فلان شخص که به دیدن شما آمده است، شما را تشویق به رفتن به خارج مىکرد و شما همان موقع به من فرمودید که من چگونه از پیشگاه على بن موسى الرضا علیهالسّلام بلند شوم و در بلاد کفر بروم و خود را بهدست یک مشت افراد بىدینِ شرابخوار ـ با این عبارت ـ بدهم که آنها بیایند و مرا که یک عالِم دینى و مبلّغ دین و مبلّغ امام صادق علیهالسّلام هستم و مدّعى افتخار مکتب و برترى مکتب و هدایت آنها و مدّعى خلاف آنها هستم را مداوا بکنند؟! من چگونه بیایم بهعنوان یک عالم دینی [این کار را بکنم]؟! من جواب امام صادق را در روز قیامت چه میتوانم بدهم؟! باید روى این عبارت فکر کنیم! «جواب امام صادق را در روز قیامت چه مىتوانم بدهم؟!» درحالیکه در همینجا [دکترهایی برای رفع این مشکل هستند] حالا یک وقتى دکتر نیست و امکان ندارد با یک توجیهاتى که حالا خود آقایان هم لابد بلد هستند [میشود رفت] ولى وقتى که بهترین پزشکان در همین ایران خودمان هستند، همین بچه مسلمانهاى خودمان هستند، همین افرادى که اینجا هستند [چرا آنجا برویم]؟! مگر کلۀ اینها [قدرت علمی و هوش اینها] کمتر از آنهاست؟! الآن بهترین دکترهاى آنها ایرانى هستند! الآن بهترین جراح مغز دنیا کیست؟! مگر ایرانى نیست؟! مگر بهترین چشم پزشکان دنیا ایرانى نیستند؟! مگر بهترین جراحان قلب دنیا ـ حالا نمىخواهم اسم ببرم ـ در همین سوئیس و اینطرف و آنطرف همه ایرانى نیستند؟! خب اینها همه ایرانى هستند که بلند شدند رفتند و به اسم آنها [درمان میکنند]. خب اینها همه خلاف است که بلند شدند به آنجا رفتند. باید به اینجا بیایند. اینها برای این مملکت ما و برای مردم ما است. آنوقت آنها پُزش را آنجا مىدهند که ما چه هستیم. حالا در اینوسط چه عللى هست و چه مسائلى باعث شده است که این اتفاق بیفتد، نه ما در این قضایا خیلى وارد هستیم و نه صلاح بر این است که وارد شویم!
علیٰکلّحال قضیه این است و من بلند بشوم [به خارج بروم] براى چه؟! با وجود یک شخصی مثل شما در اینجا هست من براى چه بلند شوم به آنجا بروم؟! برای اینکه امثال شما هستند. من عبارت ایشان نه عبارت اهل علم بلکه عبارت یک پزشکى که کارى با اهل علم ندارد و در یک فضاى دیگر اصلاً بار آمده و رشد کرده است، اصلاً در یک حالوهواى دیگرى بزرگ شده است و با این کتابها سروکار ندارد [را میگویم]. گرچه اینها را ندارد ولی وجدان دارد و وجدانش را ازدست نداده است و فطرتش ازدست نرفته است! بابا مردم فطرت دارند، کاه نخوردهاند، وجدان دارند، عقل دارند و قدرت تشخیص دارند. مىگفت که من دیدم این حرف حرفى است برخواسته از باورهاى قلبى و مطالبى که شخص روى مسائل خودش باور دارد یعنى اعتقاد دارد. این میتواند او باشد درحالیکه فلان شخص ـ اسم برد و من اسم نمىبرم ـ زمین خورده بود و استخوان ساق پایش فقط ترک برداشته بود یعنی گچ هم نمىگرفتند چون خودش خودبهخود خوب مىشد و نیاز به گچ گرفتن هم نداشت یک تَرک بود. آن شخص بلند مىشود ـ حالا دیگر توضیحات را نمىدهم ـ و با یک هیئت و جمعى به آمریکا مىرود در بهترین بیمارستانهاى آمریکا بهخاطر اینکه پایش ترک برداشته است! اینها را مردم دارند مىبینند آقاجان! مردم دارند مىبینند. اینکه من مىگویم: براى یک سردرد مىروند خیال نکنید که دارم اغراق مىکنم، مردم دارند مىبینند. انگشتش درد مىکند بلند مىشود پیش آن آقا و آن آقا میرود! بماند دیگر، حالا برای این پروندهها چه بگوییم، مردم دارند مىبینند درحالیکه از آنطرفش دارد...
یکى از افراد به من مىگفت که چشمش درد گرفته بود و قابل درمان نبود و در اینجا مراجعه مىکند. البته این قضیه در زمان قبل از انقلاب اتفاق افتاد یکى از افراد که حالا یک ارتباطاتى هم با ما داشته است؛ از همین آقایان ائمۀ جماعات بود. در همین ایران به او گفته بودند که آقا این چشم چپ شما درست شدنی نیست. هرجا مىخواهى بروى برو اما درست شدنی نیست و فایده ندارد، حالا مىخواهى هرجا بروی برو. این آقای نمایندۀ آقایان مراجع و نمایندۀ آیات عظام که روزى سه برابر منزلش افراد بیایند و بنشینند و قلیان بکشند و بروند و دوباره خانهاش پر شود و خالی شود، بلند مىشود و به کشورهاى خارج؛ انگلیس، اتریش، غیر اتریش و اسپانیا و ... میرود که مثلاً برای چشم چپ ایشان ناراحتى پیدا شده است و بعد هم آنها مىگویند که نه، همان تشخیص اطبائی که در ایران بودند صحیح بوده است. یک نفر که در آنجا بود به من این را گفت که خودش کنار او بود نه از افرادى که با ایشان رفته بود ـ این حرف را ببینید تا آنوقت بفهمید آنچه که من مىگویم راست است و دروغ نیست تازه این قضیه مربوط به قبل از انقلاب بوده است ـ مىگفت که وقتى که ایشان روى تخت خوابیده بود یکى از همان دکترهایى که در آنجا آمده بود که یک دکتر خیلى متشخص و مسنّى هم بود، آمد و ایشان را معاینه کرد و به ایشان رو کرد [و صحبت کرد.] خب او که نمى فهمد دکتر چه مىگوید. این پیرمرد که فارسى هم بلد نیست بفهمد حالا بخواهد انگلیسی بفهمد! او کسى بود که مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ مىفرمودند: یک خط عروه بخواهد بخواند فقط ششتا غلط نحوى در یک خط عروه دارد! توجه کردید؟! ششتا غلط نحوى فقط دارد! [دکتر] به انگلیسى به او گفت که معلوم مىشود غیراسلام هم مىتواند براى آقایان مفید واقع بشود! این چه طعنهاى بود؟! معلوم مىشود در غیراسلام هم مىشود مسائلى که مفید واقع بشود را پیدا کرد! اینطور نیست که فقط در اسلام باشد یعنى براى چه بلند شدى اینجا آمدى؟! تو که اینهمه ادعا داری، آقاى آخوند مسجد براى چه بلند شدى به اینجا آمدی؟! آمدى دست گدایى دراز کنى؟! بله، قبول مىکنیم، دست گدایىتان را دراز کنید و ما هم مىفشریم و دست در دست شما مىگذاریم ولى دیگر پز اسلام را به ما ندهید و دیگر به ما فحش ندهید! شما دست نیاز به ما دراز کردى اى آخوند! بیا ببین روى تخت بیمارستان لندن خوابیدى و من دارم بالاى سرت مىآیم و معاینهات مىکنم، براى چه بلند شدى آمدی؟! مگر در ایران نداشتی؟! تازه ایرانی که آن موقع خودش براى خودش کسى بود و چه افرادى بودند، مىگویند که بهترین دکترها در خود ایران بودند، حالا ما میرفتیم. مگر همان موقع در ایران نبود؟! آن زمان پزشک داخلى ما دکتر ناصر اتفاق بود، دکتر مهدى آذر بود که خودش جزو افراد جبهۀ ملى بود البته بعد رفت. اینها پزشکان داخلى بودند. وقتى یکى از مریضهاى مسجدى مرحوم آقا به لندن رفت، پروندۀ پزشکى او را که دیدند گفتند که با وجود دکتر ناصر اتفاق چرا شما اینجا آمدهاید؟! اینها پیرهایى بودند که برای آن زمان بودند و همه فوت کردند. بهترین دکترهاى دنیا ایرانى هستند و همه از ایران هستند. براى چه شما با وجود اینها اینجا آمدید؟! کارهای شما در فوق استاندارد دارد انجام مىشود.
[آن دکتر در لندن] آمد این را گفت که شما در اینجا آمدهاى و داری دست نیاز را به ما دراز میکنی، آنوقت چرا دارى به ما مىگویى که انگلیس فلان است؟! این حرف مربوط به کیست؟ [تازه فرق پیدا میشود] اینها را ما مىشنیدیم. آنوقت آقا [ساق پایش] یک ترک برداشته است عین عبارتش این است: بابا گچ هم نمىگرفتند خوب مىشد، همین قدر پایت را در خانه دراز کن. هیچ چیزی نشده و مو برداشته است، با اشعۀ گاما و رادیولوژى هم به زور ترک آن دیده مىشود حالا بلند شده که به خارج برود!
لذا جملۀ «من دیگر نمىتوانم بدون ایشان اینجا باشم» بهخاطر این است! ببینید مردم صداقت را مىفهمند، مردم حقیقت را مىفهمند، آقا مردم جو نخوردهاند، اخلاص را مىفهمند، صفا را مىفهمند، کلک را مىفهمند و هرچه بخواهیم مسائل را هم مخفی کنیم اینطور نمىماند و رو مىشود و مىدانند که چیست. علیٰکلّحال مسئله بسیار است و ما نباید به اینگونه افرادى که اینچنین هستند نگاه کنیم بلکه باید به دیگران نگاه کنیم.
علت سفر مرحوم علامه طباطبایی به انگلیس
یکى از دوستان بود جلسۀ قبل به من [یک شبههای] گفت، گفتم که من این شبهه را مطرح کنم که چرا مرحوم علامه طباطبایى ـ رضوان الله علیه ـ با آقاى مطهرى در یک سفرى به انگلیس براى قلبشان رفته بودند. ایشان سؤال کرد که این قضیه چیست؟ گفتم که من در جریان این مسئله هستم. مرحوم علامه خودشان نمىخواستند بروند. البته این قضیه مربوط به قبل از انقلاب است و آقاى مطهرى مىخواستند در آنجا بروند و با افرادى که در آنجا هستند ملاقاتهایى داشته باشند با همان کسانى که در آنجا هستند. خلاصه آنجا هم براى خودش افرادى داشت و انجمنی بود و اشخاصى بودند. در یکى از این ملاقاتهایى که مرحوم مطهرى با مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ در همان موقع داشتند، این مسئله را مطرح مىکند که من در این سفرى که دارم مىروم مىخواهم علامه را هم ببرم براى اینکه آنها هم ایشان را ببینند و اگر صحبتى دارند بکنند درعینحال از ایشان یک چکابى هم بشود که وضعیتشان این بوده است ولى مرحوم علامه خودشان نسبت به این قضیه متمایل نبودند. من این را در اینجا تصریح مىکنم که ایشان متمایل نبودند منتها مرحوم آقاى مطهرى قصد قربت داشت، اینکه چیزى نبود، شاید همچنین مسئلهاى در نزد ایشان به این کیفیت و به این وضعیت نبوده است که خب حالا شاید اشکالى ندارد و مثلاً به جایى برنمىخورد.
علیٰکلّحال مسئله نسبت به مرحوم علامه با اشتیاق و رغبت ایشان نبوده است بلکه درخواست مرحوم مطهرى براى این سفر بوده است و بنده این را خودم از ایشان شنیدم و در این قضیه گفتم که اگر یک وقتى شبههای باشد از این نقطهنظر حل شود. علیٰکلّحال اگر مرحوم آقا بودند این کار را نمىکردند! این را هم باید گفت که گرچه حالا تقاضایى هست، خب باشد ولی اگر ایشان بودند باز نمىپذیرفتند!
أللهم صل علی محمد و آل محمد