735

تأثیر مراقبه بر تحول فکر و عقل

نقش تسلیم و رضا در گشودن دریچه‌های معرفت الهی

14178
مشاهده متن

پدیدآورآیت‌اللَه سید محمدمحسن حسینی طهرانی

گروهاسفار

مجموعهفصل 9: في تحقيق الصور و المثل الأفلاطونية


توضیحات

آیت‌الله سید محمدمحسن حسینی طهرانی در این جلسه به تبیین جایگاه رفیع مراقبه در تحول و فعلیت‌یافتن قوای عقلانی انسان می‌پردازند. ایشان با تأکید بر اینکه مراقبه یک حقیقت وجودی است، توضیح می‌دهند که چگونه سپردن زمام امور به عقل و فطرت و حفظ ارتباط با مبدأ هستی، موجب گشوده شدن قلب و دریافت نفحات الهی می‌شود. در این مسیر، حالت تسلیم و رضا در برابر خداوند، نقشی کلیدی در عبور از جزئیات و رسیدن به کلیت ایفا می‌کند. استاد با ذکر نمونه‌هایی از تفاوت نگرش افرادِ تسلیم در برابر حق با کسانی که در کثرات و جزئیات دنیوی غرق شده‌اند، نشان می‌دهند که چگونه این اتصال با عالم حق، بصیرتی ویژه به انسان می‌بخشد. در نهایت، ایشان با استناد به کلام بزرگان، نسبتِ میان حضور امیرالمؤمنین علیه‌السلام و ظهور حق در وقایع عالم را تشریح کرده و بر ضرورتِ اولویت دادن به صدق و حق‌مداری در تمامی شئون زندگی تأکید می‌ورزند.

/14
پی دی اف پی دی اف موبایل ورد صوت

جلسه ۷۳۵

1
  • درس هفتصد و سی و پنجم

  • کلام مرحوم سید میرداماد و تطبیق این مسئله با مُثُل افلاطونى‌ (2)

  • أعوذ بالله من الشیطان الرجیم

  • بِسمِ الله الرَّحمَنِ الرَّحیم

  • تأثیر مراقبه در تحوّل و تبدّل فکر و قوۀ عاقله

  • در توضیح و بیان کلام مرحوم سید [میرداماد] و تطبیق این مسئله با مُثُل افلاطونى در جلسات گذشته خدمت رفقا مطالبى عرض کردیم که مطالب سید بسیار بسیار مطالب عالى و راقى‌ای است و این از یک نوع انکشاف حقیقت امر و واقع براى این مطلب حکایت مى‌کند و به‌نظر مى‌رسد که صرفاً این مسائل با تفکر و تعمّق فلسفى براى ایشان به‌دست نیامده است. علیٰ‌کلّ‌حال اینها از بزرگانِ اهل مراقبه و اهل ذکر و اهل ورد بودند و صرفاً به مطالعات و پرداختن به کتب اکتفا نمى‌کردند. این یک مسئله و قضیۀ حقیقیه است نه اعتباریه و توهمیه و تخیلیه که هرچه انسان مراقبه‌اش بیشتر باشد و زمام امور خود را به‌دست عقل و فطرت و ربط با مبدأ بسپارد، این ارتباط وثیق‌تر مى‌شود و وقتى که وثیق‌تر شد طبعاً نفحات از آن‌طرف براى انسان قوى‌تر مى‌شود و آنها موجب تحوّل و تبدّل نفس و بالنتیجه تحوّل و تبدّل فکر و قوۀ عاقله خواهد شد؛ یعنى حرکت عقل از جنبۀ استعداد به جنبۀ فعلیت‌ قوى‌تر و شدیدتر [می‌شود] و هرچه انسان به مسائلى که بزرگان فرموده‌اند کمتر توجه کند و ذهن و فکر خود را به تعلّقات و کثرات متوجه کند، مخصوصاً در مسائل دنیوى و کثرات و مسائلى که بیشتر توغّل در جزئیات را مى‌طلبد تا ربط با کلیات را در زمینه‌هاى مختلف [آن جنبۀ فعلیت‌ ضعیف‌تر خواهد شد] حالا چه برسد به اینکه بخواهد خداى نکرده خداى نکرده خداى نکرده وارد مسائل محرّمه بشود و بخواهد در وادى خلاف شرع و خلاف رضاى خدا حرکت کند که اصلاً به‌طورکلی در بسته مى‌شود و آن حالت خاص براى بسترسازى عقل از انسان گرفته مى‌شود.1

  • تأثیر تسلیم بودن در برابر خداوند در فهم انسان

    1. . جهت اطلاع بیشتر رجوع شود به کتاب آیین رستگارى، جلسه 5 و 6؛ لب اللباب، ص 39.

جلسه ۷۳۵

2
  • یک وقتى سابق خدمت مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ بودم و صحبت یک شخصى شد و مى‌خواستند از ایشان تعریف کنند، یک فردى است که هنوز هم در قید حیات است و از شاگردان و تلامذۀ ایشان بود. یک فرد عادى بود و اشتغالش هم به همین امور عادى بود. اما وقتى که باهم صحبت مى‌کردیم من در صحبت‌هایش و در نگرشش و در فکرش احساس مى‌کردم که کمی صحبت‌های این شخص خارج از معیارهاى متعارف می‌تواند واقع بشود. در حرف‌هایی که مى‌زدیم، گاهى اوقات صحبت‌های تخصّصى بود و مطالب، مطالبِ تخصّصى بود، براى من عجیب بود که چطور این شخص مثلاً به همان نتیجه‌اى رسیده که من با مسائل، مطالعات، فحص، ارتباط و تجربه‌هایى که خلاصه انسان مى‌تواند کسب کند به این مسائل رسیده‌ام. خیلى براى من جالب بود که یک فرد عادىِ عامى، یعنى عامىِ عامىِ عامى چطور قبل از اینکه بخواهیم صحبت کنیم نظر خودش را مى‌گوید و خیلى هم با اطمینان صحبت مى‌کرد ولی درعین‌حال مصیب بود! تااینکه یک روز صحبت شد، خود مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ گفتند که فلانى را مى‌بینى؟ ببین! یک شخص عامى و کاسب است، حالا یک اشتغالی هم داشت از همین اشتغال‌هاى عادى، ولى یک تیزى خدا به او داده است! ـ این عبارت خیلى عبارت قابل تأمّلى است ـ یک تیزى خدا به او داده که مطالب را مى‌گیرد. گفتم که بله آقاجان اتفاقاً من هم خودم وقتى که با او گاهی صحبت مى‌کنم مى‌بینم نظراتى که مى‌دهد به این شخص نمى‌آید. خب فردى که یک فرد عادى و عامى است و اشتغال به همین کارها دارد، به او نمى‌آید که یک هم‌چنین نظریۀ قابل توجهى ارائه بدهد. ایشان گفتند که بله، همین‌طور است و این براى همین است چون خودش را سپرده است! ـ این عبارت، عبارت خیلى عجیبى بود ـ چون خودش را سپرده است! خودش را که بسپارد، قلب باز مى‌شود و آن حالت رضا و تسلیم موجب مى‌شود که این دل باز بشود و آن نفحات بیاید. نفحات هم که از عالم حق مى‌آید، در عالم اعتبار و تخیل و اوهام که نفحاتى وجود ندارد. از آنجا مى‌آید و در این دل قرار مى‌گیرد. او نسبت به مسائل؛ نسبت به مسائل اجتماعى فرض کنید که افرادى از بزرگانِ معاریف یک نظریه‌اى را مى‌دهند، من یک‌دفعه مى‌دیدم که این یک چیز دیگر مى‌گفت! همان‌طور نسبت به قضایاى اجتماعى و مسائل سیاسى و نسبت به مسائل متعارف در بین مردم، مطالبى مى‌گفت که خب به همین راحتى و به همین زودى هم نمى‌شود که آدم بدواً و بدون تأمل بخواهد نظریه بدهد که فلان کار اشتباه است، فلان تصمیمى که گرفته شده اشتباه است، فلان قضیه‌اى که انجام شده درست است. این درست است و آن اشتباه و غلط است، اینها براى ما خودش مسئله بود که این شخص چطور [اینها را می‌فهمد] اما چون خودش را تسلیم کرده، آن چیزى که باید به نظر و به فکر برسد مى‌رسد. البته این‌هم هست که این‌طور نیست که آدم خیال کند حالا این شخص دیگر پیغمبر شد و همۀ سخنانش وحى است. نه، باید طبق موازین باشد چون ممکن است که در یک موقعیت انسان دچار توهم بشود چون ما که معصوم نیستیم ولى اگر فرد به این نحوه حرکت کند، خدا دستش را مى‌گیرد. آنچه را که خلاصه در دو راهى‌ها، چندراهى‌ها، تشکیکات، ابهامات، تشتّتِ آراء، اختلاف سلائق و نظریۀ انظار در میان افراد مشاهده مى‌کنیم، مى‌بینیم این یک راه را به‌طور دقیق انتخاب مى‌کند و بعد واقع هم همین بوده است! فرمودند: چون این تسلیم است، یک تیزى‌اى خدا به او داده است؛ یک تیزى در گرفتن مسائل به او داده که مطالب را مى‌گیرد و [حرکت مى‌کند] و درمقابل، ما احساس مى‌کردیم افرادى از شاگردان ایشان را که اهل علم بودند درست در نقطۀ مقابل [آن شخص بودند] و آنها هم از شاگردان ایشان بودند اما هر نظریه‌اى که مى‌دادند، چرت‌وپرت بود! درحالی‌که اهل علم و حتى قریب الاجتهاد بودند! به‌طوری‌که این اشخاص اصلاً براى ما یک معیار بودند! هر وقت مى‌خواستیم ببینیم در یک مسئله چطور باید عمل کرد، مى‌رفتیم نظرشان را مى‌پرسیدیم و بعد مى‌دیدیم که خب این باید خلافش باشد یعنى این اصلاً براى ما یک معیار شده بود!

جلسه ۷۳۵

3
  • گفت: ادب از که آموختى؟ گفت: از بى‌ادبان!1 از بى‌ادبان! و بعد ما اینها را بالعیان بعد از فوت ایشان مشاهده کردیم که چطور آنچه را که ما در آن زمان حدس مى‌زدیم به‌واسطۀ‌ آماده شدن زمینه و بستر مناسب، ظهور عینى و خارجى پیدا کرد!

  • اینها برای چیست؟ خب اینها واقعیت است. این‌همه بزرگان مى‌گویند: مراقبه! مراقبه! مواظب باش، خب‌ کشک که نمى‌گویند. اینها از خودشان که درنیاورده‌اند. تمام این مطالب منطبق با احادیث، روایات، مسائل بزرگان، تجربۀ بزرگان است و چیزهایى است که خودشان عملاً تجربه کرده‌اند حالا اینها را دارند در اختیار انسان قرار مى‌دهند. امکان ندارد شما وارد یک جریان فضاى خبر و سیاست بشوید و بعد از آن بلند شوید نماز مغرب و عشاء بخوانید که با حضور قلب باشد. حالا بروید امتحان کنید. امکان ندارد! این گوى و این میدان، بفرمایید. امکان ندارد. چون فضاء فضاى جزئیات است!

  • حرکت به‌سوی کلیت در نماز

  • حرکت ما در نماز به‌سوى کلیت است. حرکت ما در نماز به‌سوى تجرّد است. حرکت ما در نماز به‌سوى رفع قیود و رفع حدود است. حد را مى‌خواهیم کنار بزنیم و قید را مى‌خواهیم کنار بزنیم. از مرتبۀ ماهویتِ وجودیِ خود مى‌خواهیم به مرتبۀ هوهویتِ اطلاقىِ او برسیم. این ماهویت قید است و این ماهویت حد است. چطور در یک هم‌چنین زمینه‌اى ما به مسائلى مى‌پردازیم که ما را در این ماهویت و حدود و قیود بیشتر ثابت، پایدار، مستقیم و بااستقامت مى‌کند؟! این چطور ممکن است؟! این اصلاً نمى‌سازد. لذا فرمودند که در مراقبه باید متوجه باشیم و خیلى به‌دنبال این مسائل نرویم و خیلى به این مطالب توجه نکنیم. خب توجه به این مطالب همین است. مگر شما مى‌توانید قبل از نماز یک خبر را نگاه کنید و خاطرۀ آن خبر در ذهن شما وقتی که مى‌گویید: ﴿إِيَّاكَ نَعۡبُدُ وَإِيَّاكَ نَسۡتَعِينُ﴾2 نیاید؟! مگر مى‌توانید؟! اگر مى‌توانید انجام بدهید، بسم الله! انجام بدهید!

    1. گلستان سعدی، باب دوم در اخلاق درویشان، حکایت ۲۱.
    2. . سوره فاتحه (1) آیه 5. روح مجرد، ص 162:
      «من فقط تو را عبادت می‌کنم و از تو استعانت مى‌طلبم.‌»

جلسه ۷۳۵

4
  • اینکه بزرگان مى‌فرمودند: انسان قبل از اینکه به کلیت برسد [نباید سراغ این مسائل برود]1 ـ چقدر این عبارت عبارتِ متین و دقیق و عمیقى است! ـ به کلیت‌ برسد یعنى از حد ماهوى خارج بشود و از جزئیت بیرون بیاید و از توهمات و تخیلات خارج بشود. وقتى که به آن کلیت رسید نباید رسیدن علمى، فحص، درس و تعلّمى باشد بلکه قلبش باید برسد، ضمیرش باید برسد، نفسش باید اتحاد پیدا کند، آن کلیت را بچشد و آن را لمس و مس کند.

  • امیرالمؤمنین علیه‌السّلام ممسوس در ذات خدا

  • آن عبارت رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم دربارۀ امیرالمؤمنین علیه‌السّلام: «لا تَسُبّوا عَلیًّا» یا «لا تقولوا فى علىٍّ» هردو را من دیده‌ام «لا تَسُبّوا عَلیًّا فإنّه مَمسوسٌ فی ذاتِ الله تعالی2 این عبارت یعنى به کلیت رسیدن و مس شده است، خدا یکى هست را دیگر [کافی نمی‌داند].

  • از آن چرخه که گرداند زن پیر***قیاس چرخ گردنده از آن گیر3
  • از این حرف‌ها رد شده است! این‌طوری به ما یاد داده‌اند که همین‌قدر آقا بدانیم خدا یکى است بس است، دیگر بیشتر از این مى‌خواهیم چه‌کار؟! یک مولایى داریم، همین تمام است دیگر! چرا بیخود خودمان را زحمت بدهیم؟!

  • «لا تَسُبّوا عَلیًّا فإنّه مَمسوسٌ فی ذاتِ الله تعالی» در ذات خدا ممسوس شده است؛ کسى که ممسوس در ذات خداست دیگر توجه به جزئیات براى او کثرت و قید و حد نمى‌آورد. کسى که بر سر سفره نشسته و کاملاً از غذاهایى که در این سفره هست و همه طور غذا هست و استفاده کرده و آن‌وقت سیر شده است، حالا یک پرتقال ببیند که‌ دیگر دهانش آب نمى‌افتد. یک سیب ببیند که دهانش آب نمى‌افتد. سیر است دیگر! سیرِ سیر است. همۀ اینها را هم برداشته و خورده است. پرتقال خورده، خربزه خورده، سیب خورده، غذا خورده، سیر شده است و معده‌اش دیگر قبول نمى‌کند و اصلاً نمى‌پذیرد. این دیگر اصلاً نمى‌تواند به چیزى نگاه کند. نمى‌تواند اصلاً به شى‌ء دیگر نظر بیندازد. نفس او، قلب او، میل و مزاج او مسائل دیگر را طرد مى‌کند.

    1. .جهت اطلاع بیشتر رجوع شود به کتاب ولایت فقیه در حکومت اسلام، ج 2، ص 139؛ نور ملکوت قرآن ج 2 ص 324.
    2. حِلیَة الأولیاء، ج ١، ص ٦٨؛ مناقب آل ابی‌طالب علیهم السلام، ص 55.
    3. خمسه نظامی، خسرو و شیرین، بخش ۳: در استدلال نظر و توفیق شناخت.

جلسه ۷۳۵

5
  • کیفیت ارتباط معصومین و انبیاء با جزئیات

  • این بزرگانى که به کلیت رسیده‌اند، این انبیاء و این معصومین و اینهایى که به فرمایش رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم «مَسوسٌ فی ذاتِ الله» شده‌اند، این افراد در ارتباط با جزئیات، اصلاً برایشان تهوّع پیش مى‌آید! ببینید مطلب کجاست! اصلاً تهوّع برایشان پیدا مى‌شود که بخواهند به جزئیت توجه کنند و بخواهند به یک ریاست نگاه کنند و به یک میز و صندلى بخواهند توجه کنند، اصلاً برمى‌گردانند! دیده‌اید وقتی انقلاب برای آدم پیدا بشود برمى‌‌گرداند؟! این‌طور هستند! آن‌وقت با این وضعیت مى‌آیند یک مسئولیت مى‌پذیرند! آن‌وقت ببینید چه بر سرشان مى‌آید! با این وضعیت مى‌آیند یک مسئولیت مى‌پذیرند. خواجه مى‌فرماید، «مى‌گوید» نگویید ها! یک‌مرتبه من به مرحوم آقا گفتم که حافظ مى‌گوید، گفتند که چه گفتى آقا؟ خواجه مى‌فرماید! حافظ مى‌فرماید! حافظ مى‌فرماید:

  • من که ملول گشتمى از نفس فرشتگان***قال و مقال عالمى مى‌کشم از براى تو1
  • این بیت همین [مطلب را می‌گوید] یعنى من اصلاً برمى‌گردانم و تهوّع برایم پیدا مى‌شود اگر بخواهم به این مسائل عادى توجه کنم. واى واى به حال اینکه بخواهم در این مسائل جزئى و عادى بیایم. آن‌وقت ما در آن زمان‌ها به مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ نگاه مى‌کردیم [می‌گفتیم که] به‌به! ایشان شاگرد دارند، آمده‌اند در جلسات شرکت مى‌کنند، امروز یک جلسه، فردا یک جلسۀ دیگر و این افراد هم خب زیاد شدند اما خبر نداریم بابا هر لحظه‌اش آرزوى مرگ دارد! بنده این را به کسى نمى‌گفتم، الآن به شما مى‌گویم! ایشان هر لحظه آرزوى رفتن داشتند با یک تعبیرى که به من گفته بودند. حالا ما [می‌گوییم که] به‌به! نگاه کن ببین! افراد در اینجا و داخل و خارج زیاد شدند! او دارد به چه فکر مى‌کند و ما احمق‌ها داریم به چه فکر مى‌کنیم و توجه مى‌کنیم!

  • آثار محروم بودن از نفحات الهی

  • همین راجع به پیغمبر هست و همین راجع به امیرالمؤمنین علیه‌السّلام هست. امیرالمؤمنین علیه‌السّلام را که مى‌آیند طناب به گردنش مى‌اندازند تا براى بیعت ببرند، چه کسانى این کارها را انجام مى‌دهند؟ چه کسانى؟ اى کاش یک سر سوزن از آنچه‌ که على الآن در آن حال‌وهوا هست به اینها هم مى‌خورد، یک سر سوزن! آن نفحات و آنچه که الآن دارد به على مى‌خورد، هیهات که بخواهد تازه کمى از آن به کسى بخورد. او که اصلاً در یک وادى دیگرى است. چرا آنها این‌قدر براى این مسئله مایه می‌گذاشتند و تمام دل و دین، ایمان، دنیا و آخرت خودشان را بر باد دادند؟! چرا؟! چون چیزى به آنها نخورده است بدبخت‌ها! از آن نفحات به آنها نخورده است. از آنچه را که حافظ مى‌فرماید: من که ملول گشتمى ...؛ از آن نفحات به اینها نخورده است. در زمان پیغمبر دنیاى خودشان را به مراقبت نگذراندند بلکه به همین مسائل عادى و دو روز دنیا پرداختند. آخر بدبختِ بیچاره تو که دو سه سال دیگر بیشتر عمر ندارى این ‌کارهایت براى چیست؟! یعنى مى‌ارزد؟! هان؟! آدم براى دو سال زندگى ...، براى سه سال، براى پنج سال براى ده سال براى پانزده سال، هرچه بالأخره فرق نمى‌کند. شما الآن بیست‌ سال پیش یادتان هست؟ انگار دیروز بود! همین الآن تصور کنید بیست سال پیش کجا بودید؟ انگار همین دیروز بود که داشتیم باهم صحبت مى‌کردیم! ده سال پیش کجا بودیم؟ حالا فرض کنید یک هفته یا یک سال فرقى نمى‌کند و تفاوتى در این مسئله ندارد. به‌جاى اینکه بیاییم و خودمان را تسلیم حق کنیم و دست از اثبات برداریم مدام به‌دنبال این هستیم که ما بر حق هستیم، ما بر حق هستیم، ما بر حق هستیم، کار ما درست است و کار ما صحیح است، به‌جاى این حق را به‌دست [اهلش] بسپاریم. چرا این‌قدر عجله مى‌کنیم؟! چرا؟!

    1. دیوان حافظ (قزوینی)، غزل 4۱۱.
      براى توضیح این بیت خواجه حافظ رجوع شود به روح مجرد ص 217؛ اسرار ملکوت ج 1، ص 225.

جلسه ۷۳۵

6
  • یک وقت در خدمت مرحوم علامه طباطبائی ـ رضوان الله تعالی علیه ـ بودیم، در یک جلسۀ پنج‌شنبه یک صحبتى شد، پنجشنبه و جمعه‌ها در منزلشان در اینجا جلسه‌ای بود و یک عده‌اى مى‌آمدند، ما هم نخود آش به آنجا مى‌رفتیم. بین دو مطلب از بزرگان صحبتی شد و خب ایشان صحبت کردند. یکى گفت که آقا بنابراین حق با ایشان است. ایشان گفتند که بله حق با ایشان است و حق با على است!

  • رابطۀ مستقیم حضور امام علی علیه‌السّلام با حضور حق

  • خیلى عجیب! این کلام، براى ما خیلى کلامِ عجیبى بود! یعنى از این عبارت «حق با ایشان است» دو مسئله و لحاظ را در اینجا مى‌توانیم درنظر بگیریم که شاید منظور ایشان یکى از این دوتا بوده است؛ یکى اینکه امیرالمؤمنین علیه‌السّلام مظهر حق است؛ «عَلیٌّ مَعَ الحَقِّ و الحقُّ مَعَ عَلیٍّ»1 هرجا که حق است، در آنجا شما ردّ پاى على را می‌بینید و هرجا که على ردّ پا بگذارد، شما در آنجا حق را مى‌بینید. این یک معیار، تمام شد. هر جا، در هر نقطه، در هر زمان، در هر قضیه، در هر داستان و در هر واقعه هرجا که على پا گذاشته است، در آنجا شما حق‌ را مى‌بینید گرچه نتوانید به حقّیت حق برسید ولى حق در آنجا هست و باید به آن برسید. این‌طور نیست که انسان در هرجایى متوجه آن حقیقتِ حق بشود و آن علت و واقعیت برای او روشن بشود. اگر این‌طور بشود خب مثل اینها [معصومین] شده‌ایم و ما دیگر اشتباه نداریم و این‌همه تبصره و تغییر قانون و تحوّل نداریم! اینها براى چیست؟ اینها به‌خاطر این است که آن اتصال برقرار نیست. وقتى که شخص در قضاوت اشتباه مى‌کند معلوم است اتصال ندارد. ولى امیرالمؤمنین علیه‌السّلام کیست؟ «مَمسوسٌ فی ذاتِ الله» است؛ وقتى که «مَمسوسٌ فی ذاتِ الله» چه مى‌شود؟ ﴿ذَٰلِكَ بِأَنَّ ٱللَهَ هُوَ ٱلۡحَقُّ وَأَنَّ مَا يَدۡعُونَ مِن دُونِهِۦ هُوَ ٱلۡبَٰطِلُ﴾2 وقتى که او «مَمسوسٌ فی ذاتِ الله» شد، پس هرجا که او حضور دارد در آنجا حق حضور دارد و هر کجا در عالم حقّى وجود دارد، در آنجا على وجود دارد! چه در قضایایى که در میان شیعه است، چه در قضایایى که در میان اهل‌تسنّن است، چه در قضایایى که در میان یهود، در میان نصارى، در میان زرتشتى‌ها و درمقابل بى‌دین‌ها است، هر کسى در هر قضیه‌اى و در هر واقعه‌اى حکم به حق کند، گرچه بى‌دین و ملحد و لا مذهب باشد، در آنجا على وجود دارد و جاى پاى على را مى‌بینیم و مى‌گوید که من آنجا هستم. این نکته و این سرّ را به شما گفتم، بروید روى آن فکر کنید.

    1. الفصول المختارة، ج ۱، ص ۳۳۹؛ المناقب، ج ۳، ص 6۲ . جهت اطلاع بیشتر رجوع شود به امام شناسى، ج 1، ص 222 که مصادر متعددى از کتب اهل سنت براى این حدیث ذکر شده است.
    2. . سوره حج (22) آیه 62.
      ترجمه: «حقیقت این است که خداى یکتا حق مطلق است و هرچه جز او خوانند باطل صرف است.» (محقق)

جلسه ۷۳۵

7
  • فرق نمى‌کند چادرى باشد یا بى‌حجاب باشد، ریش گذاشته باشد یا ریشش را زده باشد، در هر جا که شخص حرف حق را زد، آنجا على وجود دارد. بى‌حجاب‌ باشد، باشد! بى‌دین باشد، باشد! چون «الحقُّ مَعَ عَلیٍّ» حق با على است. نه‌اینکه این حق جداى از على است و مربوط به اوست و آن علی هم در قضاوت‌ها و در داستان‌ها و در مسائل براى خودش [عمل کند] نه! پیغمبر به‌طور اطلاق فرمود و اصلاً الف و لام آن‌هم الف و لام جنس است. امیرالمؤمنین با حق است.

  • اگر نزد رسول خدا صلّی الله علیه و آله و سلّم بیاییم و بگوییم که آقا در این اختلافى که بین دوتا مجوسى، دوتا نصرانى، دوتا بى‌دین و دوتا کمونیست ـ بهتر از این؟ کمونیست که دیگر خدا را نمى‌شناسد، هیچی نمى‌شناسدـ وجود دارد، در این قضیه این شخص مى‌گوید که تو به من این حرف را زدى و دارد راست هم مى‌گوید. آن شخص دیگر براساس دروغ مى‌گوید که من این حرف را به تو نزدم و انکار مى‌کند درحالی‌که دارد دروغ مى‌گوید، نه‌اینکه اشتباه کند بلکه دروغ مى‌گوید و کتمان مى‌کند، در همان قضیه دوتا کمونیست در آن‌طرف دنیا در این منظومۀ شمسى، این شخص کمونیست به طرف مقابل خود مى‌گوید که تو این حرف را به من زدى و دارد راست مى‌گوید، طرف مقابل مى‌گوید که من این حرف را به تو نزدم و انکار مى‌کند و به او دروغ مى‌گوید. در این‌طرف على وجود دارد و در آن‌طرف در مقابل على کیست؟ حالا اسمش را نمى‌گویم. شیطان وجود دارد. چون على مظهر صدق است و صدق هم هرجا باشد، علی مى‌گوید که من حاضرم.

  • اگر امیرالمؤمنین در آنجا بود و قاضى بود حتی [بین دو شخص] کمونیست که على را که هیچ، خداى على را هم قبول ندارند، اگر امیرالمؤمنین در آنجا حاضر باشد، حق را به چه کسى مى‌دهد؟ مى‌فرمایند که تو راست گفتى و توى دروغگو، توى دروغگوى پدرسوخته بر باطل هستى! می‌گوید که یا على اینکه راست گفته است، خداى تو را قبول ندارد. مى‌گوید: قبول نداشته باشد، حرفش حق است.

جلسه ۷۳۵

8
  • امیرالمؤمنین این است. ببینید آن‌وقت چه افق‌هایى در ذهنمان و فکرمان باز مى‌شود و ببینید دیگر از این محدودیت‌ها داریم بیرون مى‌آییم. از این محدودیت‌های دست‌وپاگیر و زنجیروار که دست و پاهاى ما را به ‌هم بسته است داریم خارج مى‌شویم. هرجا که صدق هست و یک آدم در اینجا دارد حرف راست مى‌زند، در آنجا على وجود دارد و کنارش على ایستاده است. هر کجا که دروغ هست، هر کسى مى‌خواهد باشد، هرکسى مى‌خواهد باشد، در آنجا شیطان در کنار او ایستاده است، بی‌بروبرگرد! چون على دروغ نمى‌گوید. در جایى که دروغ هست على نیست. در جایى که تقلّب هست على نیست. در جایى که مکر و کلک و حیله هست على نیست. گرچه بگوییم که ما على‌وار، على‌وار! ما شیعه‌ایم! ما شیعه‌ایم! ما شیعه‌ایم، قیافه‌مان هم این است مردم نگاه کنید ببینید ماشاءالله! این‌هم قیافۀ ما است! نه! شیطان کنار من است. شیطان ایستاده است چون «عَلیٌّ مَعَ الحَقِّ» نه علىُّ معَ الکِذب. نه! علىُّ معَ الکَلک!! ـ الف و لام کنار کلک بیاید عربی می‌شود! الکلک! ـ نه علیٌ مع الپدرسوختگی ـ همه‌جا یک علی بیاوریم بقیه‌اش را با الف و لام عربی می‌کنیم ـ نه! «عَلیٌّ مَعَ الحَقِّ».

  • شاخص بین ولىّ خدا و غیر ولىّ خدا

  • اولیاء خدا این‌طور بودند و همیشه حق درنظر اولیاء خدا بود و کارى به رنگ، پوست، مو، ظاهر و لباس نداشتند. این شاخص بین ولىّ خدا و غیر ولىّ خداست. غیر ولىّ خدا نه، این‌طور نیست. نگاه مى‌کند که چه چیزی مصلحت است. هان! مگر شما مصلحتى بالاتر از صدق هم دارید آقاجان؟!

  • گاهى اوقات براى من یک مسائلى پیدا مى‌شود یعنى نظیر یک هم‌چنین قضایایى پیدا می‌شود. مى‌گویم که خب اگر قرار باشد راست بگویم و من مسئله را برای او مطرح کنم، خب ممکن است برای او یک خدشه‌اى در اعتقادش پیدا بشود، اگر بخواهم راست بگویم. بعد مى‌گویم که به تو چه مربوط است که خدشه پیدا مى‌شود؟! به جهنم بگذار پیدا بشود! تو چرا داری دروغ مى‌گویى؟! چرا باید دروغ بگویى؟! مگر دست من است؟! خدا دارد، على دارد، امام زمان دارد، به من چه ربطى دارد؟! چرا تو دارى دروغ مى‌گویى؟! چرا تو دارى اخفاء مى‌کنى و پرده‌پوشى مى‌کنى؟! براى اینکه اعتقادش به‌هم نخورد؟! صد سال مى‌خواهم به‌هم بخورد! آن اعتقادى که با دروغ بخواهد براى شخصى حاصل بشود، صد سال مى‌خواهم نباشد! چه مصلحتى است که باید با إخفاء، آن موقعیت و آن باور بماند؟! همینی است که هست آقا! اعتقادش مى‌رود، برود! اصلاً نمى‌خواهم باشد. نه‌اینکه برود، اصلاً نمى‌خواهم هم‌چنین اعتقادى باشد تااینکه بخواهم بیایم به‌خاطر اینکه اعتقادش نرود [دروغ بگویم] و بگویم که نه، الآن صلاح نیست!

جلسه ۷۳۵

9
  • خراب شد! مگر تا چه زمانى مى‌خواهی این اعتقاد بماند؟! این اعتقادِ این‌طورى اولاً همیشه مى‌ماند؟! خیلى ما ساده هستیم! هیچ قضیه‌اى پیدا نمى‌شود و هیچ واقعه‌اى نمى‌آید برگرداند و تا آخر همین‌طور مى‌ماند؟! که هم‌چنین چیزى نیست و نبوده و مى‌بینیم هم که نیست. ثانیاً، فردا این شخص نمى‌آید به شما بگوید که آقا به من خیانت کردید؟! چرا شما با این اخفاءِ خودتان، من را در جهل نگه داشتید؟! شما چه جوابی دارید بگویید؟! مى‌گویید که من به‌خاطر تو نگفتم! آن شخص مى‌گوید که به تو چه مربوط است؟! مگر تو ولىّ من هستى؟! مگر تو قیّم من بودى؟! مگر تو خداى من هستى؟! مگر تو ملکین رقیب و عتید من هستى؟! تو کیستى که آمدى می‌گویی که به‌خاطر اعتقادات تو من فعلاً دست نگه داشتم و مخفى کردم و صلاح و مصلحت نیست؟!

  • خیال مى‌کنم بالاترین لغت از نظر استعمال میان ما همین صلاح و مصلحت باشد! تو اصلاً چرا به من خیانت کردى؟! چرا حق را به من نگفتى؟! چرا اخفاء کردى؟! خب قضیه چیست؟ خب براى این است که «عَلیٌّ مَعَ الحَقِّ و الحقُّ مَعَ عَلیٍّ» هرجا که حق باشد، در آنجا شما باید کنارش على را بگذارید. صحبت زن و شوهر، در منزل را حساب بکنید، هان! على الآن پیش زن شماست یا کنار شماست؟ مواظب باشید! نگویید که حالا چون زن است بنابراین عیب ندارد، بگذار به او ظلم کنم، بگذار به او پرخاش کنم و بگذار به او زور بگویم. نه! همین‌که به او زور مى‌گویید، على مى‌رود کنار عیال شما مى‌نشیند و مى‌گوید که من آن‌طرفم! من با این هستم! من با تو نیستم! اگر چشم باطن داشتیم، على را در کنار او مى‌دیدیم! به‌عکس اگر نه، او بخواهد زور بگوید و ما خود را مظلوم ببینیم و احساس ‌کنیم، على مى‌آید در کنار ما می‌نشیند و ما به‌خاطر یک مصالحى صبر مى‌کنیم، تحمل مى‌کنیم، او مى‌آید در کنار ما مى‌نشیند و مى‌گوید که من با مظلوم هستم. من با ظالم نیستم.

جلسه ۷۳۵

10
  • با رفیق یا با شریک همین‌که مى‌خواهید مطلب را برگردانید ...، مثلاً بعضى‌ها پیش آدم مى‌آیند و مى‌خواهند یک مطلب را به آدم بگویند، اول شروع مى‌کنند چطورى بگویند، از کجا بگویند، مطلب را براى آقا قاطی کنیم، این‌طوری بگوییم و آن‌طورى بگوییم، [دراین‌صورت] شیطان کنارت ایستاده است! آن‌وقت آن کسى که آن‌طرف مظلوم واقع می‌شود و این شخص دارد بدى‌اش را مى‌گوید، على رفته کنار او ایستاده است.

  • هرجا در هر قضیه‌اى، عالِم، غیر عالِم، زن، مرد، باحجاب، بى‌حجاب، ملتزم، غیر ملتزم، کوچک و بزرگ [این‌گونه باشد، مطلب از این قرار است].

  • یک سال اتفاقی در طهران افتاده بود ـ پناه‌برخدا از این اظهارنظرهاى مردم ـ در همان زمان شاه بود، من کوچک بودم. در این مسجد قائم که ایشان نماز مى‌خواندند، روزهاى تاسوعا و عاشورا دسته‌جات عزادارى بود و بعد هم مى‌رفتند و مى‌آمدند و غذا مى‌دادند. یک سال روز تاسوعا یا عاشورا بود، نمى‌دانم. وقتی که غذا می‌دادند زن‌ها با بچه‌هایشان طبقۀ بالا‌ مى‌رفتند و این طبقۀ پایین غذا مى‌دادند، بالا هم مى‌دادند. یک سال که زن‌ها طبقۀ بالا بودند، غذاى پایین را دادند. همین‌هایى که براى عزادارى بیرون رفته بودند و برگشته بودند، غذا را دادند و بعد دیگ‌ها و بقیۀ غذاها را که مقدار زیادى هم بود براى فلان هیئت برده بودند. به یک هیئتى گفته بودند که ما غذاى شما را مى‌آوریم یا مثلاً گفته بودند که از طرفِ ما، مهمان ما باشید. مى‌گفتند که این بیچاره‌ها، بچه‌ها از آن طبقۀ بالا همین‌طورى به این غذاها نگاه مى‌کردند و آنها هم غذا را برداشتند و بردند و بعد هم گفتند که غذا تمام شده است و این بچه‌ها برگشتند.

  • خدا مى‌داند مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ چه حالى پیدا کردند! خدا مى‌داند! وقتى که این قضیه را شنیدند تا چند روز ایشان تب کردند و مریض شدند و مسجد نیامدند و بعد تا ماه‌ها اصلاً آن افراد و آن کسانى را که متصدّى این مسائل بودند را طرد کردند. وقتى که شخص داشت براى ایشان این مسئله را مى‌گفت، من ترسیدم که ایشان الآن سکته کند! یعنى چنان رنگ ایشان سفید شد! خب ایشان رنگشان قرمز بود و فشار خون داشتند اما اصلاً چنان سفید شد که من گفتم که الآن کار دست ایشان مى‌دهد! همین‌طور ایشان مى‌گفتند: لا إله إلّا الله! لا إله إلّا الله!

جلسه ۷۳۵

11
  • یعنى یک هم‌چنین جنایتى هیچ قابل پذیرش نبود! در مکانى که به اسم سیدالشهدا است یک هم‌چنین جنایتى بخواهد تحقق پیدا کند که بچه‌هاى معصوم و زن‌هاى گرسنۀ بینوا و فقیر ـ چون آنهایی که آنجا می‌آمدند بندگان خدا [ثروتمند] نبودند، چیزی نداشتند ـ همین‌طور نگاه کنند و این افراد در پایین همین‌طور غذا بخورند و بعد هم بلند شوند بگویند که غذا تمام شده است و بیخود آمده‌اید و بلند شوید بروید. خب این مجلس، مجلس یزید می‌شود و دیگر مجلس، مجلس امام حسین علیه‌السّلام نیست! این مجلس در مسجد قائم که اسمِ ولىّ خدا روى این مسجد است، اسم امام حىّ روى این مسجد است، مسجد قائم است، روز تاسوعا متعلق به امام حسین و حضرت أباالفضل علیهماالسّلام است، این به ‌جاى خود، هیئت هم هیئتِ سینه‌زنى است و رفته سینه‌زنى کرده و آمده است اما الآن مجلس مجلسِ یزید و مجلس شمر و مجلس عمر سعد شد! در این مجلس عمر سعد دارد پذیرایى مى‌کند، نه حضرت اباالفضل و نه حضرت علی‌اکبر. شمر دارد در این مجلس پذیرایى مى‌کند، یزید دارد در این مجلس پذیرایى مى‌کند. «عَلیٌّ مَعَ الحَقِّ و الحقُّ مَعَ عَلیٍّ». على در این مجلس نیست و پایش را در این مجلس نمى‌گذارد.

  • شما این قضیه را باید در همۀ موارد تسرّى بدهید. دیگر به ظاهر نگاه نکنید! دیگر به کیفیت ظاهر نگاه نکنید! در هر قضیه‌اى، یک‌دفعه تا مى‌آیند مى‌گویند که آقا فلانی با فلانی یک مسئله‌اى دارند، یک‌دفعه ذهن را در «الحقُّ مَعَ عَلیٍّ» ببرید و از آن دیدگاه به آن واقعه نگاه کنید. آن‌وقت یک چیزهایى گیر آدم مى‌آید! این یک مسئله است.

  • اینکه مرحوم علامه طباطبائی ـ رضوان الله تعالی علیه ـ فرمودند: حق با اوست و حق با على علیه‌السّلام است به‌خاطر این است: اینکه الآن مى‌گویید: حق با اوست، چون على با اوست.

  • ما باید حق را به آن کسى که بالأصاله و بالذات نه بالعرض است، منتسب کنیم چرا منتسب نکنیم؟! اگر ما به‌جاى علامه بودیم شاید مى‌گفتیم که حق با على است و حق با اوست! اول على را مى‌آوردیم! چون حق بالأصاله به على مربوط مى‌شود و بالعرض هم طبعاً وقتى که ما در آن مَجرى قرار بگیریم به ما هم یک چیزى مى‌رسد. حق با على است و حق با اوست. این یک مسئله است.

جلسه ۷۳۵

12
  • دوم اینکه ممکن است بگوییم که اصلاً منظور مرحوم علامه این‌طور بوده که اصلاً این شخصى که الآن دارد این را مى‌گوید، این از کجا آمد؟ این از على آمد! پس در وهلۀ اول على آمده و این ذهن و نفس او را به این سمت سوق داده و نتیجۀ افکار و قضایایى که‌ در ذهنش هست به اینجا منتهی شده است. چه کسى این کار را کرده است؟ على این کار را کرده است. اگر على نبود، این کار را نمى‌توانست بکند. اگر على دست [عنایتش] را از او قطع مى‌کرد و نظرش را از او برمى‌داشت، او به یک هم‌چنین نکتۀ فلسفى نمى‌رسید و او به یک هم‌چنین نتیجۀ صحیحی دسترسى پیدا نمى‌کرد. پس باید بالأصاله اول بگوییم که حق با على است، بعد آن‌وقت حالا هم که این شخص مورد عنایت و لطف على علیه‌السّلام واقع شده و این مسئلۀ حق برای او جلوه کرده، بعد هم به او نسبت بدهیم. این عیب ندارد و اینجا خیلى اشکال ندارد.

  • خب إن شاءالله تتمه‌اش براى جلسۀ بعد باشد.

  • باید از این کلمات و مطالب بزرگان استفاده کرد و بهره برد. آدم همین‌طوری نخواند و جلو برود بلکه باید براى خودش راهبردى و کاربردى کند.

  • تلمیذ: براى وقوف در مشعر، حجاج را سوار ماشین مى‌کنند و مستقیم به منىٰ مى‌برند. شبانه هم مى‌برند و نمى‌توانند سنگ جمع کنند چون پیاده‌شان نمى‌کنند. غالباً این‌طورى است. اینها باید چه‌کار کنند؟

  • استاد: مستقیم به منىٰ مى‌برند؟!

  • تلمیذ: مستقیم نه!

  • استاد: خب همان‌جا که مشعر هستند سنگ بردارند.

  • تلمیذ: مشعر نمى‌برند. از مشعر با ماشین حرکت مى‌کنند، پیاده نمى‌شوند.

  • استاد: یعنى فقط مرور به مشعر است.

  • تلمیذ: بله‌.

  • استاد: خب بله در صورت اضطرار ...

  • تلمیذ: همه را به‌صورت اضطرارى ... اگر شلوغ باشد مى‌برند، در عرفات نمی‌توانند سنگ جمع کنند.

  • استاد: نه‌خیر! باطل است! باید از خود منىٰ جمع کنند. باید سنگ از حرم باشد، از خود منىٰ، از همان‌جا سنگ جمع مى‌شود. هست، سنگ زیاد است.

جلسه ۷۳۵

13
  • تلمیذ: روى زمین هم می‌شود گرفت.

  • استاد: بله. سنگى که مى‌زنند باید از حرم باشد. از مشعر هم نشد، نشد. فضیلت با مشعر است.

  • تلمیذ: ... دیگر جایز نیست؟

  • استاد: نه دیگر وقتى که آوردند دیگر اشکال ندارد. نفس اخراج حصاة از حرم اشکال دارد اما حالا که دوباره وارد حرم شده، نه دیگر حالا یک کار گناهى کرده است

  • تلمیذ: کسى که براى ... وقتى هست، چه‌کار کند؟

  • استاد: نه خب تغییر پیدا مى‌کند. بله اگر آثارش را داشته باشد، خب همان استصحاب موضوع است.

  • تلمیذ: یعنى هم‌زمان هم؟

  • استاد: مگر اینکه خصوصیات تفاوت کند آن‌وقت حکم استحاضه برایش بار مى‌شود.

  • الآن شما همین قضیه را ببینید. خب ما آنچه را که در شرع داریم تهیۀ حصاة از مشعر است. در منىٰ هم سنگ هست اما چرا پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم مى‌فرماید که باید از مشعر سنگ بردارید؟! اصلاً ما به این مسائل توجه نداریم و فقط می‌خواهیم همین سنگ را داشته باشیم و بزنیم. حالا این سنگ را داریم خارج مى‌کنیم و به عرفات مى‌آوریم حرام است گرچه به نیّت زدن است ولى بالأخره اخراج الحرمیات؛ آنچه که مربوط به حرم است، حرام است و شما سنگ حرم را به بیرون از حرم نمى‌توانید ببرید. هر لحظۀ بقاء و استمرار وجود در خارج از حرم حرام است. حالا به این کار نداریم. وقتى که ما در شرع داریم که از مشعر سنگ را جمع کنید چرا ما نباید به این حکم ملتزم باشیم؟! آخر این چه مرضى است که ما داریم؟! یعنى فهم ما از شارع بیشتر است؟! تازه مى‌گویند که سنگ‌ها را بردارید خرد کنید، ریز ریز کنید و در یک کیسه بگذارید و با خودتان از کوه‌هاى مکه بیاورید. یعنى فهم ما از شارع بیشتر است؟! وقتی مى‌گوید که سنگ را از مشعر جمع کنید، باید از مشعر انجام داد و تمام شد! خب آدم مى‌تواند بیاید جمع بکند. همه دارند این کارها را انجام مى‌دهند.

جلسه ۷۳۵

14
  • خب لابد در این یک نکته‌ و خصوصیتى هست و یک اثرى مترتّب بر این مى‌شود که آن اثر مترتّب بر سنگ حرم غیر از مشعر نمى‌شود. حالا برای حرم است، باشد! برای حرم را مى‌گیرند اما آنچه مربوط به مشعر است را رها مى‌کنند.

  • خب نتیجۀ این دیدگاه این است که مدام مى‌زنى، مى‌زنى، می‌زنی، مدام از ریشه و شاخه‌ها مى‌زنى تا آن حجّى که قسمت آن بدبخت بیچاره مى‌شود فقط رفتن و برگشتن است و دراین‌صورت دیگر خیلى خبرى نیست. آن را که شارع گفته، باید همان را پذیرفت. تمام شد و رفت! یک وقت مى‌گویند که بله، مثل هم‌چنین سؤالی که آقا اصلاً در مشعر به‌خاطر اضطرار نمى‌شود سنگ جمع کرد آن‌وقت حکم این مسئله عوض مى‌شود و تغییر پیدا مى‌کند و به یک چیز دیگر تبدیل مى‌شود؛ بروید از خود منىٰ جمع کنید، این‌قدر در منىٰ سنگ ریخته و این‌طرف و آن‌طرف همه‌جا سنگ و شن و کوه و فلان هست. از خود جمراتِ کنارش سنگ و اینها هست برویم سنگ جمع کنیم.

  • تلمیذ: سنگ از کف زمین جمع کنیم؟

  • استاد: بله.

  • أللهم صل علی محمد و آل محمد